![]() |
![]() |
|
درس اولنگاهى به سير تفكر فلسفىاز آغاز تا عصر اسلامىشامل: آغاز تفكر فلسفى پيدايش سوفيسم و شك گرايى دوران شكوفايى فلسفه سرانجام فلسفه يونان طلوع خورشيد اسلام رشد فلسفه در عصر اسلامى آغاز تفكر فلسفىتاريخ تفكر بشر به همراه آفرينش انسان تا فراسوى تاريخ پيش مىرود هر گاه انسانى مىزيسته فكر و انديشه را به عنوان يك ويژگى جدايى ناپذير با خود داشته و هر جا انسانى گام نهاده تعقل و تفكر را با خود برده است . از انديشههاى نانوشته بشر اطلاعات متقن و دقيقى در دست نيست جز آنچه ديرينه شناسان بر اساس آثارى كه از حفاريها به دست آمده استحدس مىزنند اما انديشههاى مكتوب بسى از اين قافله عقب مانده و طبعا تا زمان اختراع خط به تاخير افتاده است . در ميان انواع انديشههاى بشرى آنچه مربوط به شناخت هستى و آغاز و انجام آن است در آغاز توام با اعتقادات مذهبى بوده است و از اين روى مىتوان گفت قديمترين افكار فلسفى را بايد از ميان افكار مذهبى شرقى جستجو كرد . مورخين فلسفه معتقدند كه كهنترين مجموعههايى كه صرفا جنبه فلسفى داشته يا جنبه فلسفى آنها غالب بوده مربوط به حكماى يونان است كه در حدود شش قرن قبل از ميلاد مىزيستهاند و از دانشمندانى ياد مىكنند كه در آن عصر براى شناخت هستى و آغاز و انجام جهان تلاش مىكردهاند و براى تفسير پيدايش و تحول موجودات نظريات مختلف و احيانا متناقضى ابراز مىداشتهاند و در عين حال پنهان نمىدارند كه انديشههاى ايشان كما بيش متاثر از عقايد مذهبى و فرهنگهاى شرقى بوده است . به هر حال فضاى آزاد بحث و انتقاد در يونان آن روز زمينه رشد و بالش افكار فلسفى را فراهم كرد و آن منطقه را به صورت پرورشگاهى براى فلسفه در آورد . طبيعى است كه انديشههاى آغازين از نظم و ترتيب لازم برخوردار نبوده و مسائل مورد پژوهش و تحقيق دستهبندى دقيقى نداشته است چه رسد به اينكه هر دسته از مسائل نام و عنوان خاص و روش ويژهاى داشته باشد و اجمالا همه انديشهها به نام علم و حكمت و معرفت و مانند آنها ناميده مىشده است پيدايش سوفيسم و شك گرايىدر قرن پنجم قبل از ميلاد از انديشمندانى ياد مىشود كه به زبان يونانى سوفيستيعنى حكيم و دانشور ناميده مىشدهاند ولى على رغم اطلاعات وسيعى كه از معلومات زمان خودشان داشتهاند به حقايق ثابت باور نداشتهاند بلكه هيچ چيزى را قابل شناخت جزمى و يقينى نمىدانستهاند . به نقل مورخين فلسفه ايشان معلمان حرفهاى بودهاند كه فن خطابه و مناظره را تعليم مىدادند و وكلاى مدافع براى دادگاهها مىپروراندند كه در آن روزگار بازار گرمى داشتند اين حرفه اقتضا مىكرد كه شخص وكيل بتواند هر ادعايى را اثبات و در مقابل هر ادعاى مخالفى را رد كند سروكار داشتن مداوم با اين گونه آموزشهاى مغالطه آميز كم كم اين فكر را در ايشان بوجود آورد كهاساسا حقيقتى وراى انديشه انسان وجود ندارد . داستان آن شخص را شنيدهايد كه به شوخى گفت در فلان خانه حلواى مجانى مىدهند عدهاى از روى ساده لوحى به سوى خانه مزبور شتافتند و جلو آن ازدحام كردند كم كم خود گوينده هم به شك افتاد و براى اينكه از حلواى مجانى محروم نشود به صف ايشان پيوست . گويا سوفيستها هم به چنين سرنوشتى دچار شدند و با تعليم دادن روشهاى مغالطه آميز براى اثبات و رد دعاوى رفته رفته چنين گرايشى در خود ايشان به وجود آمد كه اساسا حق و باطل تابع انديشه انسان است و در نتيجه حقايقى وراى انديشه انسان وجود ندارد . واژه سوفيست كه به معناى حكيم و دانشور بود به واسطه اينكه به صورت لقبى براى اشخاص نامبرده در آمده بود معناى اصلى خود را از دست داد و به عنوان رمز و علامتى براى شيوه تفكر و استدلال مغالطه آميز در آمد همين واژه است كه در زبان عربى به صورت سوفسطى در آمده و واژه سفسطه از آن گرفته شده است دوران شكوفايى فلسفهمعروفترين انديشمندى كه در برابر سوفيستها قيام كرد و به نقد افكار و آراء ايشان رداختسقراط بود وى خود را فيلاسوفوس يعنى دوستدار علم و حكمت ناميد و همين واژه است كه در زبان عربى به شكل فيلسوف در آمده و كلمه فلسفه از آن گرفته شده است . تاريخ نويسان فلسفه علت گزينش اين نام را دو چيز دانستهاند يكى تواضع سقراط كه هميشه به نادانى خود اعتراف مىكرد و ديگرى تعريض به سوفيستها كه خود را حكيم مىخواندند يعنى با انتخاب اين لقب مى خواست به آنها بفهماند شما كه براى مقاصد مادى و سياسى به بحث و مناظره و تعليم و تعلم مىپردازيد سزاوار نام حكيم نيستيد و حتى من كه با دلايل محكم پندارهاى شما را رد مىكنم خود را سزاوار اين لقب نمىدانم و خود را فقط دوستدار حكمت مىخوانم . بعد از سقراط شاگردش افلاطون كه سالها از درسهاى وى استفاده كرده بود به تحكيم مبانى فلسفه همت گماشت و سپس شاگرد وى ارسطو فلسفه را به اوج شكوفايى رساند و قواعد تفكر و استدلال را به صورت علم منطق تدوين نمود چنان كه لغزشگاههاى انديشه را به صورت بخش مغالطه به رشته تحرير در آورد . از هنگامى كه سقراط خود را فيلسوف ناميد واژه فلسفه همواره در برابر واژه سفسطه به كار مىرفت و همه دانشهاى حقيقى مانند فيزيك شيمى طب هيات رياضيات و الهيات را در بر مىگرفت (1) و تنها معلومات قراردادى مانند لغت صرف و نحو و دستور زبان از قلمرو فلسفه خارج بود . بدين ترتيب فلسفه اسم عامى براى همه علوم حقيقى تلقى مىشد و به دو دسته كلى علوم نظرى و علوم عملى تقسيم مىگشت علوم نظرى شامل طبيعيات رياضيات و الهيات بود و طبيعيات به نوبه خود شامل رشتههاى كيهان شناسى و معدن شناسى و گياه شناسى و حيوان شناسى مىشد و رياضيات به حساب و هندسه و هيات و موسيقى انشعاب مىيافت و الهيات به دو بخش ما بعد الطبيعه يا مباحث كلى وجود و خدا شناسى منقسم مىگشت و علوم عملى به سه شعبه اخلاق تدبير منزل و سياست مدن منشعب مىشد فلسفه: 1- نظرى 2- عملى نظرى1- طبيعيات: احكام كلى اجسام، كيهانشناسى، معدنشناسى، گياهشناسى، حيوانشناسى 2- رياضيات: حساب، هندسه، هيات، موسيقى 3- الهيات: احكام كلى وجود، خداشناسى عملى1- اخلاق (مربوط به شخص) 2- تدبير منزل (مربوط به خانواده) 2- سياست (مربوط به جامعه) سرانجام فلسفه يونانبعد از افلاطون و ارسطو مدتى شاگردان ايشان به جمعآورى و تنظيم و شرح سخنان اساتيد پرداختند و كمابيش بازار فلسفه را گرم نگهداشتند ولى طولى نكشيد كه آن گرمى رو به سردى و آن رونق و رواج رو به كسادى نهاد و كالاى علم و دانش در يونان كم مشترى شد و ارباب علم و هنر در حوزه اسكندريه رحل اقامت افكندند و به پژوهش و آموزش پرداختند و اين شهر تا قرن چهارم بعد از ميلاد به صورت مركز علم و فلسفه باقى ماند . ولى از هنگامى كه امپراطوران روم به مسيحيت گرويدند و عقايد كليسا را به عنوان آراء و عقايد رسمى ترويج نمودند بناى مخالفت را با حوزههاى فكرى و علمى آزاد گذاشتند تا اينكه سرانجام ژوستىنين امپراطور روم شرقى در سال 529 ميلادى دستور تعطيل دانشگاهها و بستن مدارس آتن و اسكندريه را صادر كرد و دانشمندان از بيم جان متوارى شدند و به ديگر شهرها و سرزمينها پناه بردند و بدين ترتيب مشعل پر فروغ علم و فلسفه در قلمرو امپراطورى روم خاموش گشت طلوع خورشيد اسلاممقارن اين جريان قرن ششم ميلادى در گوشه ديگرى از جهان بزرگترين حادثه تاريخ به وقوع پيوست و شبه جزيره عربستان شاهد ولادت بعثت و هجرت پيامبر بزرگوار اسلام ص گرديد كه پيام هدايت الهى را از جانب خداوند متعال به گوش هوش جهانيان فرو خواند و در نخستين گام مردم را به فرا گيرى علم و دانش فرا خواند (2) و بالاترين ارج و منزلت را براى خواندن نوشتن و آموختن قائل گرديد و پايه بزرگترين تمدنها و بالندهترين فرهنگها را در جهان پىريزى كرد و پيروان خود را به آموختن علم و حكمت از آغاز تا پايان زندگى من المهد الى اللحد و از نزديكترين تا دورترين نقاط جهان و لو بالصين و به هر بها و هزينهاى و لو بسفك المهج و خوض اللجج تشويق نمود . نهال برومند فرهنگ اسلامى كه به دست تواناى رسول خدا ص غرس شده بود در پرتو اشعه حيات بخش وحى الهى و با تغذيه از مواد غذايى فرهنگهاى ديگر رشد يافت و به بار نشست و مواد خام انديشههاى انسانى را با معيارهاى صحيح الهى جذب كرد و آنها را در كوره انتقاد سازنده به عناصر مفيد تبديل نمود و در اندك مدتى بر همه فرهنگهاى جهان سايهگستر گرديد . مسلمانان در سايه تشويقهاى رسول اكرم ص و جانشينان معصومش به فراگيرى انواع علوم پرداختند و مواريث علمى يونان و روم و ايران را به زبان عربى ترجمه كردند و عناصر مفيد آنها را جذب و با تحقيقات خودشان تكميل نمودند و در بسيارى از رشتههاى علوم مانند جبر مثلثات هيات مناظر و مرايا و فيزيك و شيمى به اكتشافات و اختراعاتى نائل گرديدند . عامل مهم ديگرى كه در راه رشد فرهنگ اسلامى به كار آمد عامل سياسى بود دستگاههاى ستمگر بنى اميه و بنى عباس كه به ناحق مسند حكومت اسلامى را اشغال كرده بودند به شدت احساس نياز به پايگاهى مردمى در ميان مسلمانان مىكردند و در حالى كه اهل بيت پيامبر صلوات الله عليهم اجمعين يعنى همان اولياى به حق مردم معدن علم و خزانهدار وحى الهى بودند دستگاههاى حاكم براى جلب افراد وسيلهاى جز تهديد و تطميع در اختيار نداشتند از اين رو كوشيدند تا با تشويق دانشمندان و جمعآورى صاحب نظران به دستگاه خويش رونقى بخشند و با استفاده از علوم يونانيان و روميان و ايرانيان در برابر پيشوايان اهل بيت ع دكانى بگشايند . بدين ترتيب افكار مختلف فلسفى و انواع دانشها و فنون با انگيزههاى گوناگون و به وسيله دوست و دشمن وارد محيط اسلامى گرديد و مسلمانان به كاوش و پژوهش و اقتباس و نقد آنها پرداختند و چهرههاى درخشانى در عالم علم و فلسفه در محيط اسلامى رخ نمودند و هر كدام با تلاشهاى پىگير خود شاخهاى از علوم و معارف را پرورش دادند و فرهنگ اسلامى را بارور ساختند . از جمله علماى كلام و عقايد اسلامى با موضعگيريهاى مختلف مسائل فلسفه الهى را مورد نقد و بررسى قرار دادند و هر چند بعضى در مقام انتقاد راه افراط را پيش گرفتند ولى به هر حال همان انتقادات و خردهگيريها و طرح سؤالات و شبهات موجب تلاش بيشتر متفكران و فلاسفه اسلامى و بارورتر شدن انديشه فلسفى و تفكرات عقلانى گرديد رشد فلسفه در عصر اسلامىبا گسترش قلمرو حكومت اسلامى و گرايش اقوام گوناگون به اين آيين حيات بخش بسيارى از مراكز علمى جهان در قلمرو اسلام قرار گرفت و تبادل معلومات بين دانشمندان و تبادل كتابها بين كتابخانهها و ترجمه آنها از زبانهاى مختلف هندى و فارسى و يونانى و لاتينى و سريانى و عبرى و غيره به زبان عربى كه عملا زبان بين المللى مسلمانها شده بود آهنگ رشد فلسفه و علوم و فنون را سرعت بخشيد و از جمله كتابهاى زيادى از فيلسوفان يونان و اسكندريه و ديگر مراكز علمى معتبر به عربى برگردانده شد . در آغاز نبودن زبان مشترك و اصطلاحات مورد اتفاق بين مترجمين و اختلاف در بنيادهاى فلسفى شرق و غرب كار آموزش فلسفه را دشوار و كار پژوهش و گزينش را دشوارتر مىساخت ولى طولى نكشيد نوابغى مانند ابو نصر فارابى و ابن سينا با تلاش پىگير خود مجموعه افكار فلسفى آن عصر را آموختند و با استعدادهاى خدادادى كه در پرتو انوار وحى و بيانات پيشوايان دينى شكوفا شده بود به بررسى و گزينش آنها پرداختند و يك نظام فلسفى نضجيافته را عرضه داشتند كه علاوه بر افكار افلاطون و ارسطو و نوافلاطونيان اسكندريه و عرفاى مشرق زمين متضمن انديشههاى جديدى بود و برترى فراوانى بر هر يك از نظامهاى فلسفى شرق و غرب داشت گو اينكه بيشترين سهم از آن ارسطو بود و از اين روى فلسفه ايشان صبغه ارسطويى و مشائى داشت . بار ديگر اين نظام فلسفى زير ذرهبين نقادى انديشمندانى چون غزالى و ابو البركات بغدادى و فخر رازى قرار گرفت و از سوى ديگر سهروردى با بهرهگيرى از آثار حكماء ايران باستان و تطبيق آنها با افكار افلاطون و رواقيان و نوافلاطونيان مكتب جديدى را به نام مكتب اشراقى پىريزى كرد كه بيشتر صبغه افلاطونى داشت و بدين ترتيب زمينه جديدى براى رويارويى انديشههاى فلسفى و نضج و رشد بيشتر آنها پديد آمد . قرنها گذشت و فيلسوفان بزرگى مانند خواجه نصير الدين طوسى و محقق دوانى و سيد صدر الدين دشتكى و شيخ بهائى و مير داماد با انديشههاى تابناك خود بر غناى فلسفه اسلامى افزودند تا نوبت به صدر الدين شيرازى رسيد كه با نبوغ و ابتكار خود نظام فلسفى جديدى را ارائه داد كه در آن عناصر هماهنگى از فلسفههاى مشائى و اشراقى و مكاشفات عرفانى با هم تركيب شده بودند و افكار ژرف و آراء ذيقيمتى نيز بر آنها افزوده شده بود و آن را حكمت متعاليه ناميد خلاصه1- قديمترين افكار فلسفى را بايد از ميان عقايد مذهبى به دست آورد . 2- تاريخ نويسان فلسفه آغاز پيدايش آن را از شش قرن قبل از ميلاد دانستهاند . 3- سوفيستها يك دسته از انديشمندان يونانى بودند كه حقايق را تابع انديشه انسانى مىپنداشتند و در واقع ايشان نخستين بنيانگذاران شك گرايى بودند . 4- واژه سفسطه به معناى مغالطه از سوفسطى سوفسيت گرفته شده . 5- واژه فلسفه از اصل يونانى فيلسوف گرفته شده كه سقراط در برابر سوفيستها آنرا براى خود برگزيد . 6- فلسفه يونان با تلاش افلاطون و ارسطو به اوج شكوفايى خود رسيد ولى پس از چندى از رونق افتاد و فلاسفه و دانشمندان در اسكندريه گرد آمدند . 7- با ظهور اسلام مشعل علم و حكمت در خاور ميانه روشن گرديد و مسلمانان به فراگيرى علوم و فنون جهانيان همت گماشتند . 8- خلفاء براى رونق بخشيدن به دستگاه خلافت از دانشمندان بيگانه استقبال كردند . 9- علماء كلام با انتقادات و خردهگيريهاى خودشان از فلسفههاى وارداتى زمينه رشد فلسفه اسلامى را فراهم ساختند . 10- نخستين نظام فلسفى در عصر اسلامى به وسيله فارابى پىريزى و به وسيله ابن سينا بارور شد . 11- اين نظام فلسفى كه بيشتر ارسطويى بود از طرفى به وسيله غزالى و ديگر منتقدان و از طرفى به وسيله سهروردى بنيانگذار مكتب اشراقى مورد نقادى قرار گرفت . 12- مهمترين نظام فلسفى در عصر اسلامى به دست صدر المتالهين شيرازى به وجود آمد كه جامع عناصرى از فلسفه مشائين و فلسفه اشراقيين و آراء عرفاء و متالهين بود و به نام حكمت متعاليه ناميده شد پىنوشتها1- هنوز هم در بسيارى از كتابخانههاى معتبر جهان كتب فيزيك و شيمى تحت عنوان فلسفه ردهبندى مىشود 2- اشاره به نخستين آياتى است كه بر پيغمبر اسلام (ص) نازل شد يعنى آيات اول سوره علق «اقرا باسم ربك الذى خلق ... الذى علم بالقلم»
منبع:آموزش فلسفه ـ آیت الله مصباح یزدی ـ جلد اول |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
گزیده ای از سرگذشت شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی
شهيد بابايي در سال 1329، در قزوين ديده به جهان گشود. دورة ابتدايي و متوسطه را در همان شهر طي نمود و در سال 1348، به دانشكدة خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذرانيدن دورة آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 2:9 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|||
|
نگاهي به زندگي" سهراب سپهري"
سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307،در شهر كاشان به دنيا آمد.پدرش اسدالله سپهري كارمند ادارهء پست و تلگراف بود و به هنر و ادب علاقه اي وافر داشت:(نقاشي مي كرد،تار مي ساخت، تار هم مي زد،خط خوبي هم داشت.)تصويري كه از او در معلم نقاشي ما ترسيم مي شود،اندكي دقيق تر و گوياتر است:(در خانه كارم كشيدن بود.بامداد به ديوار سپيد هشتي حياط پايين صورت مي كشيدم.با ذغال به آجر فرش ختايي حياط.با گچ به كاهگل تيرهء ديوار،با چاقو به تنهء روشن سپيدار.از اين ميان آلودن ديوار خطا بود.و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود كه مي زد و جانانه مي زد.در من شوق تكرار خطا بود.و در او التهاب زدن.اما پدر بود كه دستم را گرفت و شيوهء كشيدن آموخت.بتهون را پدر هم مي زد،هم آموزش موسيقي مي داد.پدر در چهره گشايي دستي داشت.آدمش هميشه رزمنده بود.رستمش پيروز ازلي بود و سهرابش شكستهء جاودان.براي خود طرح منبت مي ريخت براي مادر طرح گلدوزي.خط را هم پاكيزه مي نوشت.)طرحي از پدر سپهري در همين اثر چاپ شده است.سپهري در سالهاي نوجواني پدرش را از دست داد.در يكي از شعرهاي دورهء جواني،از پدرش ياد كرده است:(خيال پدر) كه يك سال پس از مرگ او سروده است: {در عالم خيال به چشم آمدم پدر كز رنج،چون كمان قد سَروش خميده بود… دستي كشيده بر سر و رويم به لطف و مهر يك سال مي گذشت،پسر را نديده بود} مادر سپهري(ماه جبين(فروغ ايران)سپهري)بود.بعد از فوت شوهرش،فرزندانش را بزرگ كرد و سهراب او را بسيار دوست مي داشت:(مادري دارم،بهتر از برگ درخت).فروغ سپهري در هنگام مرگ فرزندش زنده بود و در سنين بالاي 90،در اوايل خرداد ماه 1373در گذشت.مادر بزرگ سپهري(حميده سپهري)نام داشت كه شعر مي گفت و در كتاب( زنان سخنور ايران)چند شعر از او آمده است.پدر بزرگ مادر سپهري(ميرزا محمد تقي لسان الملك)ملك المورخين است كه بيشتربه نام(محمد تقي خان سپهر)ازاو ياد مي شود.وي مورخ بود وكتاب مشهور(ناسخ التواريخ) را در چند جلد نوشته است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
آرماگدون. عوام فریبی و انتظار ظهور
صهیونیسم یهودی و مسیحی از یک سو با معرفی چند سال آینده به عنوان دوران ظهور، سیستم سیاسی حاکم بر ایالات متحده را به عنوان یگانه منجی بشریت تبلیغ میکند... ادامه دارد... منبع:www.zohoor.irib.ir |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
ناگفته هایی تکان دهنده از زندگانی امام موسی صدر
خصوصيات اخلاقي امام موسي صدر و مخالفت ها و كارشكني هايي كه از جانب دشمنان دوستان، نسبت به وي و جنبش امل اعمال مي شد، برخي ناگفته هادارد كه كمتر كسي به آن پرداخته است. منبع:سایت بازتاب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1385/10/22ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
علم . ایدئولوژی . بیطرفی استاد حسن رحيم پور ازغدي
ما بايد بين فرهنگ و تمدن فرق بگذاريم تمدن جسم است و فرهنگ مقوله ديگري است. درست است كه نميشود تمدن را از فرهنگ كاملاً تفكيك كرد. اما ميشود تفكيك اجمالي و موردي نمود. يعني يك ملازمه قطعي علمي بين اين دو لزوماً وجود ندارد چون گاهي عللي خارج از فرهنگ وارد جامعه ميشوند و تمدن آن جامعه را ميسازند. بسياري از نكات مثبتي كه الآن در تمدن غرب وجود دارد ريشه فرهنگ غربي ندارد و از جاهاي ديگر از جمله جهان اسلام رسيده است. از قرن 9 ميلادي تا قرن 15 ميلادي غرب بر سر سفره علوم و فرهنگ و تمدن اسلامي نشست و 6 قرن ترجمه كرد و از قرن 15 ميلادي كمكم تكان خوردند و بحث رنسانس و امانيسم و رفورميسم و عقلگرايي و تجربهگرايي را بعد از تماس با جهان اسلام مطرح كردند. بنابراين تشكر از غرب به خاطر علوم جديد مثل اين است كه شما به خاطر پس گرفتن بخشي از ميراث خودتان از كسي متشكر باشيد. البته تشكر كردن عيبي ندارد ولي بايد معلوم باشد كه اصل قضيه اين بوده است. منتگذاري اورياييها بر ما مثل منتگذاري كسي است كه جيب فرد ديگري را زده و بعد با مقداري از پول خودش، او را به شام دعوت ميكند. الآن قضي اين است. وضعيت مسلمانها با علوم و تمدن جديد مثل اين مثال است. بدون ناديده گرفتن پيشرفت و تكنولوژي غرب به خصوص در 100 سال اخير و بالاخص در 60 و 70 سال اخير كه يك سابقه بينظير در غرب اتفاق افتاد بايد بدانيم كه اين پيشرفت از كجا شروع شد و استارت آن كجا زده شد و مواد اوليه آن را از كجا گرفتند كه بعد از 3 و 4 قرن به اينجا رسيدند ضمن اينكه نبايد علم و تكنولوژي را بت كرد. بلكه بايد آنها را ارزشي در جدول ارزشي خودمان بدانيم و بايد آنها را زير سايه ارزشهاي اصل مثل توحيد قرار داد و نبايد آنها را مستقلاً بت كرد. ولي ارزش آنها در جاي خودش محفوظ است. خلاصه ما نبايد بگذاريم كلاه خودمان را سر خودمان بگذارند و منت هم بگذارند كه شاگردي غير از بردگي است. عيبي ندارد كه فردي بهصورت ابزاري به ملتي احترام بگذارد و از آنها چيزي بياموزد و در عين حال در عقل ديني و معارف انساني و مفاهيم نظري آنها حساس باشد و سؤال طرح كند، اينها را نبايد با هم مغالطه كرد اينها دو مقوله جداست. به هم مربوط هستند ولي يكي نيست و از هم مستقل هستند. اگر غرب به فضا موشك فرستاده است يا فلان امتياز علمي را دارد و يا سرمايه و ارتش مجهز دارد اين دليل بر آن نيست كه انسانشناسي و فلسفه درست هم داشته باشد الآن توجه به فرهنگ و لباس و ارزشهاي غربي در دنيا و حتي در ايران نه به دليل قدرت استدلال اين فرهنگ است و نه به علت تفرق نظريه آن است. بلكه به علت قدرت نظامي و اقتصادي و تبليغاتي اوست اگر واقعاً اروپاي غربي و امريكا فقير بودند آيا باز هم اين همه الگوبرداري و تقليد از آنها در لباس و مدل مو و نحوه حرف زدن و غذاخوردن وجود داشت؟ چون ثروتمند هستند اينگونه است. اين تقليد از غربيها هم مثل كارهاي فردي است مثلاً در يك جامعه فقرا از ثروتمندان تقليد ميكنند. ميگويد چونكه او ثروتمند است و ماشين و خانه خوبي دارد پس بايد اداي او را درآورد. بچه يك فقير در طرح حرف زدن اداي بچه سرمايهدار را در ميآورد حالا چه كسي گفته است كه چون او بچه پولدار است پس شعور هم دارد؟ چرا چون ثروتمند است و زور دارد در همه چيز از او تقليد ميكنند؟ اينها مقولههاي روانشناسي است. چرا در دانشگاههاي فلسفه دنيا همه جا بحث كانت، دكارت، استراكميل، جان لاك، ويليام جيمز و … مطرح ميشود ولي حكيم هندي يا چيزي مطرح نميگردد؟ براي اينكه هند فقير است. نه به خاطر آنكه فرهنگ هند از فرهنگ غرب فقيرتر است. كه اصلاً اينها قابل مقايسه نيست. فرهنگ هند و چين و حتي بعضي از فرهنگهاي عقلي و معارفي در افريقا و حتي در اروپاي قبل از اين دوره، خيلي مباحث عميق داشت. ولي چرا اين مباحث در دنيا مطرح نيست؟ براي اينكه هنديها فقير و گرسنهاند. اينكه فلان جامعهشناس امريكايي يا غربي و يا فلان اقتصاددان انگليسي يا آلماني يا فرانسوي فلان مطلب را گفت. چرا اين قدر مهم است؟ بلكه بايد حرف آنها را شنيد راجع به آنها و فكر كرد ولي اين روحيهها در دانشگاهها وجود ندارد. در كل جهان اسلام و شرق و افريقا و آسيا و امريكاي لاتين اين روحيه را كشتند، شخصيتها را كشتند. لذا اگر الآن اقبال به فرهنگ چين و هند و افريقا وجود ندارد علتش اين نيست كه فرهنگ اينها فقيرتر از فرهنگ غرب است بلكه علت آن است كه اقتصاد آنها فقير است و الا فلسفه آنگولاجكسون اروپاي غربي و به خصوص انگليس و آمريكا جزء فقيرترين فلسفههاي دين است. هر كسي كه فلسفه غرب و فلسفه شرق ميشناسد و با مفاهيم اسلامي آشناست اگر فلسفه آنها را بخواند ميفهمد كه جزء فقيرترين و بيچيزترين فلسفههاي دنيا، فلسفه آنگولاجاكسون است اصلاً فلسفة ضد فلسفه است چون بزرگترين افتخارشان فلسفه تحليلي و پراگمانيسم است كه هر دوي آنها به معناي نفي فلسفه است. و ميگويند همه مباحث فلسفه، بحثها و گرههاي لفظي است و ما اصلاً مشكل عقلي نداريم. مثل كسي كه عقل ندارد و همه دنيا را بدون مشكل ميبيند. اصلاً فلسفه تحليلي سفارش اين است و ميگويد تمام دعواها و بحثهايي كه حكما و فلاسفه كردهاند. و اين همه كتابهاي قطور و اخلاق نظري و الهيات به وجود آوردند علت همه اينها سوء تفاهم لفظي بوده است. اصلاً مشكلي وجود ندارد. اين بزرگترين شاهكار فلسفه آنگولاجاكسون است. فلسفه لينگوويستيك و فلسفه زباني يا فلسفه تحليلي اين است كه بالاترين سطح فلسفه آنان ميباشد. امريكا كه اصلاً چند قرن است كه بوجود آمده است و اروپاييهايي كه از كشورشان فرار كردند و يا آنها را بيرون كردند به امريكا رفتند و زير پرچم انگليس كشور تشكيل دادند و بعداً هم مستقل شدند پس امريكا چيزي به نام تاريخ و فرهنگ ندارد. و كشورهاي بيتاريخ ميباشد. و با اروپا فرق ميكند. كه اينها فرهنگ و تاريخ دارند. چرا توجهات به فرهنگ بيتاريخترين كشور جلب ميشود؟ براي اينكه پول و زور و رسانه دارد نه به دليل اينكه منطق و استدلال دارد و قويترين حرفهاي فلسفي آنجا زده شده است. اما اين مغالطه هميشه غالب است. و حتي در وراي ذهن من و شما هم هست. وقتيكه صحبت از يك فيلسوف غربي يا امريكايي ميشود فوري حرف او را بزرگ ميدانيم اما وقتي صحبت از يك فيلسوف شرقي يا هندي ميشود. حرف او را نقد ميكنيم. اينها مسائلي است كه بهصورت ناآگاهانه به آنها معتقديم. و جزء اعتقادات پس پرده است.پس ادا درآوردن غير از فهم مطلب است. يكي از سوء تفاهمهايي كه سر مسأله توليد علم و نحوه انتقال علوم از جهان اسلام به غرب پيدا شده است و خيليها بر آن مشكل دارند و در اين گرداب گير افتادهاند همين ميباشد و مشكل الآن هم نيست بلكه مربوط به قرن 17 و 18 ميلادي در غرب و در 100 سال اخير در جهان اسلام ميباشد. مشكل اين است كه ميگويند چون در غرب تكنولوژي از وقتي شروع شد كه آنها متافيزيك را رقيق كردند و آن را ضعيف و حذف نمودند و الهيات مسيحي و الهيات عقلي و فلسفي را كنار گذاشتند و گفتند كه ما اصلاً الهيات نميخواهيم بلكه ما ميخواهيم زندگيمان ار بكنيم. و هدف آفريده شدن جهان براي ما مهم نيست. آنها گفتند كه ما از اين به بعد به غايت جهان كاري نداريم بلكه ما با مكانيزم جهان كار داريم. به نظر ما نه تنها جهان و انسان غايت ندارد پس سياست و فلسفه هم غايتي ندارد. و اينها حرف آدمهاي بيكار است. اينكه چرا آمده از كجا آمدهام به كجا ميروم حرفهاي مفت است. و سرت را زير بينداز و فكر كني كه چگونه ميشود بهتر زندگي كرد. و اينكه چگونه ميشود كه كمتر زحمت كشيد و بيشتر لذت برد. و مسئوليت و تكليف و هدف و غايت را انكار كردند شعار فرانسيس بكن كه پدر علوم تجربي و علوم جديد و در اواخر قرون وسطي جزء شاگردان دانشگاههاي اسلام بود اين بود كه «از اين به بعد ديگر اهميت ندارد كه جهان و انسان چرا هست. آنچه مهم است آن است كه چه كنيم كه بيشتر از دنيا استفاده كنيم و لذت ببريم» يعني سرت را بالا نگير بلكه سرت را پايين بينداز و راهت را ادامه بده. فرهنگ شرقي و مرتازهاي هندي و چيني كه تحت عنوان عرفانهاي شرقي مطرح هستند جهت عكس اروپاييها را گرفتند. و گفتند كه نبايد پايين را نگاه كرد بلكه بايد گوشهاي نشست و سر را بالا گرفت و در 40 و 50 سال زندگي فقط بايد در عوالم معنوي فكر كرد.و به حق و باطل و تكليف و اقتصاد و جامعه كاري نداشت. و علم و سياست و نوع پوشش و غذا را بايد كنار گذاشت. و بايد به محتويات عالم فكر كرد و با اطراف كاري نداشت. ولي فرهنگ اسلامي با هر دو تفريط مبارزه ميكند و ميگويد كه هم بايد به چرايي زندگي و هم به چگونگي زندگي انديشيد و بايد درست زندگي كرد و در حوزه مادي و معنوي، امروز نبايد با فردا مساوي باشد. و بايد عقل را بكار انداخت كه جامعهاي كه از عقل خود استفاده نكند جامع ديني نيست. در فرهنگ اسلامي آدمي از عقل استفاده نميكند آدم متدين نيست و عقل را به كار انداختن و حل مشكلات عبادت است. بعضيها ميگويند كه ما هميشه مشغول زندگي مساوي هستيم پس كي ترقي معنوي و عبادت بكنيم» اين سوال در فرهنگ غرب و شرق بيجواب است و يك جواب در فرهنگ اسلامي دارد و اين است كه همان لحظهاي كه دنبال درس و دانشگاه و كار هستي همانها عبادت هستند به شرط اينكه با توجه به هدف درست انجام بشوند. پس آزمايشگاه يك فرد مسلمان به منزله مسجد اوست و كارخانه او نيز محل عبادت او ميگردد. هر جا كه هست براي او مسجد ميشود البته اگر با هدف الهي و انساني عمل كند. خانهداري و رسيدگي به فرزند و همسر و احترام به پدر و مادر همه عبادت است ولي بايد به هر دوي دنيا و آخرت رسيدگي كرد. در روايت است كه «اگر كسي دنيايش را به خاطر آخرت و يا آخرتش را به خاطر دنيا رها كند هيچ كدام از ما نيستند» اينها حرفهاي بديهي نيست آخرين و جنجاليترين بحثهاي فلسفي در دنيا همينهاست و هنوز جوابي براي اينها ندارند. غربيها متافيزيك را كنار گذاشتند تا علم رشد كند. در حاليكه در جهان اسلام علم زير سايه متافيزيك رشد كرد. آنها گفتند كه بين علم و متافيزيك تضاد وجود دارد و يا بايد به الهيات و تقدير و مبدا و معاد معتقد بود و بحثهاي عقلي و فلسفي و الهياتي كرد يا در آزمايشگاه بحث تجربي استقرائي آزمايشگاهي كرد. اين دو با هم سازگار نيست. اين نقطه شروع انحراف تمدن جديد غرب بود. گفتند كه ديگر علم كنيز فلسفه و دين نيست بلكه علم مستقل است. اما با كمال تأسف الآن علم كنيز سرمايهدارها و صاحبان قدرت شده است. علمي كه از حوزه اخلاق و الهيات كنار كشيده شد و سكولاريزه گرديد. الان در خدمت استعمار جهاني و آدمكشي و تكنولوژي مواد مخدر و سكس و خشونت و دروغگويي و شستشوي مغزي و جنگ رسانهاي درآمده است. غربيها وارد دانشگاههاي اسلامي شدند و گفتند : «كه ايدئولوژي و تقيد و تعهد، تعصب است بلكه علم بايد آزاد باشد» آزادانديشي به مفهومي كه غربيها ميگويند نه تفكر آزاد از استبداد و كليشه و سنتهاي غلط است بلكه تفكر آزاد از تعهد و مسئوليت انساني است و كمكم تبديل به تفكر آزاد از منطق شد و به نسبيگرايي و شكاكيت رسيد و به اين رسيد كه همة مفاهيم تاريخي هستند و ما هيچ مفهوم فراتاريخي نداريم لذا هيچ حكم فراتاريخي و شريعت ابدي وجود ندارد. منشأ همه اينها از اين نوع تفكرات است. غربيها گفتند كه «فارغ از هر نوع ايدئولوژي و تعهد و مسئوليت بايد آزاد انديشيد تا علم رشد كند. بايد فارغ از متافيزيك و الهيات و عقل فلسفي بسته، انديشيد» دانشگاه و دانشجو هم قبول كردند كه هيچ تعهدي نسبت به هيچ اصل پيشينهاي نداشته باشند و آزادانه شروع به تفكر كنند، و بيطرف باشند» و از آزادانديشي، بيطرفي و لاقيدي و بيتعهدي نسبت به انسان و خدا را نتيجه گرفتند و حقالله و حقالناس را فراموش كردند. و گفتند : علم براي علم و هنر براي هنر است و اينكه علم و هنر در خدمت ايدئولوژي و در خدمت به خلق و در خدمت ارزشهاي اسلامي باشد درست نيست. پس «علمي شدن به معني بيطرف بودن و معني نداشتن حق و باطل» گرديد و بيتعصبي تبديل به بيتفاوتي شد و اينگونه هم نماند. بعدها براي كارهاي علمي، قيمت پيشنهاد كردند و براي ساخت سلاحهاي شيميايي دانشمندان را خريدند. اينگونه بود كه تحت عنوان مبارزه با سنت و تعصب و خرافات و ارتجاع كل هنرمندان و دانشمندان را از جبهه خدا و حق و از كنار محرومين و ضعفا بيرون كشيدند و در اردوي سرمايهدارها و استعمارگران و امپرياليسم بودند. همه دانشمنداني كه بمبهاي كشتار جمعي ميسازند جاني و جلاد نيستند بلكه اغلب آنها انسانهاي دانشگاهي هستند كه حرفهاي روشن فكري هم ميزنند.مگر هر كسي كه در خدمت استكبار جهاني در آمده است جاني بالفطره است. بلكه آنها عالم بيتعصب هستند. عالمي هستند كه ميگويند ما به چرايي و غايت و هدف و ايدئولوژي كاري نداريم بلكه علم براي علم است و ما ميخواهيم به مسائل، علمي نگاه كنيم. اينگونه ميشود كه اگر به مسائل علمي نگاه كردن به اين معني ميشود هر كسي پيشنهاد قيمت بالاتر دهد دانشمند را ميخرد» الآن بسياري از دانشمنداني كه در آزمايشگاههاي غرب كار ميكنند عاشق علم هستند. نظريه نسبيت اينشتين در خدمت چه كسي قرار گرفت؟ در خدمت بمباران ناكازاكي و هيروشيما قرار گرفت. جالب است كه در آن زمان ژاپن تسليم شده بود اما امريكا براي آزمايش بمبهاي خود، اين دو شهر را بمباران كرد. بعد از بمباران هيروشيما ميخواستند شهر ديگري غير از ناكازاكي بمباران شود. خلبان ميگويد : من آن شهر ديگر را پيدا نكردم و گفتم كه دارم برميگردم. از برج فرماندهي پرسيدند كه آيا سر راهت هيچ شهر ديگري نيست؟ من گفتم : چرا يك شهر هست. دستور دهيد كه بمب را همانجا بينداز» از ژاپنيها بايد پركاري و تلاش و پيگيري را ياد گرفت مثلاً ژاپنيها به دولت فشار ميآورند كه تعطيلات را كم كنيد. اما خيال نكنيد ژاپن، آش دهانسوز است بلكه حكومت و ملت ژاپن، يك ذره استقلال ملي و سياسي ندارند و نميتوانند كوچكترين تصميم را براي خودشان بگيرند. كره جنوبي و ژاپن اصلاً تصميمساز نيستند. نوبل كه جايزه صلح نوبل به نام او ميباشد مخترع ديناميت است. جالب است كه جايزه صلح جهاني به نام مخترع ديناميت درست كردهاند. اينها سرنوشت علم و تكنولوژي بدون غايت و هدف ميباشد. علم سكولار، علم بدون الهيات است. علمي كه با فداكاري ندارد. غربيها دانش را ارزش جدا كردند و به ضد ارزش وصل نمودند بايد توجه كرد كه اصلاً علم و تكنولوژي و هنر بيطرف ندارد اگر تخصص و هنر و عرضه انسان در خدمت مردم و محرومين و فقرا نباشد و در صف خدا و توحيد و عدالت نباشد حتماً در صف ظلم و ضد خدا و ضد مردم است. ولي ممكن است عالم و دانشمند آگاه به مسائل و مقصر نباشد و از بسياري از مسائل و اطلاع هم نداشته باشد اما او با ناآگاهي خود به سودجويان كمك ميكند. ممكن است كسي پشت كامپيوتر نشسته است اصلاً در ذهنش تجاوز به حقوق بشر، صدمه زدن به ديگران، جنايت كردن و يتيم كردن بچهها نباشد بلكه فقط كار علمي انجام ميدهد. اما بايد شعور داشته باشد و از خودش بپرسد كه اين تخصص من در خدمت چه چيزي و چه كسي قرار ميگيرد و تكليف علم و تخصص من با متافيزيك الهيات و اخلاق و مبدا و معاد چه ميشود. او در نتيجه ناآگاهي خود عملة آماتور ظلمه ميشود. و بسياري از آنها پول زيادي هم نميگيرند و آماتور و عاشق علم هستند ولي عاشق احمق علم ميباشد. حماقت معنياش همين است. احمق كسي است كه علت كار را نميپرسد. احمق و سفيه با مجنون و ديوانه فرق دارند. احمق به معناي خل و چل نيست. ديوانه كسي است كه او را بايد به تيمارستان ببرند احمق را به تيمارستان نميبرند بلكه احمقها كل جامعه را به ديوانه خانه تبديل ميكنند چون احمق كسي است كه سرش را پايين انداخته و كاري را انجام ميدهد ولي علت آن را نميداند ولو متخصص و پركار و ثروتمند هم است. احمقها كساني هستند كه نميدانند كه هزينه و فايده كار انجام شده چقدر است و اينكه كار از كجا شروع ميشود چرا شروع ميشود و به كجا ختم ميگردد. فقط يك چيز را ميفهمد و آن اينكه سرش را پايين بيندازد و مثل چرخ دندههاي ماشين كار انجام دهد. و توليد براي مصرف و مصرف براي توليد انجام دهد. حضرت امير ميفرمايند : «مؤمن كسي است كه از خودش اين سه سؤال را بپرسد كه من از كجا آمدهام و براي چه آمدهام و به كجا ميروم» اينها سؤالهايي است كه احمقها از خودشان نميپرسند ولو اينكه متخصص باشند. و جامعه بشري هر چه ضرر ميبيند از حاكمان و مديران احمق است. اصلاً يكي از زواياي انحراف غرب، تفكيك علم از الهيات است. و اينكه پيشرفت علم را با پيشرفت الهياتو دين يكي دانستند. در غرب، در مجهولات دنبال خدا ميگشتند يعني هر چيزي را كه نميشناختند به خدا نسبت ميدادند بعد از مدتي كه آن مطلب را ميفهميدند ميگفتند «خوب ديگر احتياج به خدا نيست» يعني در تاريكيها دنبال خدا ميگشتند. اما در فرهنگ اسلامي باشد در روشني به دنبال خدا گشت نه در تاريكي. و انسان هر مطلبي را كه نميفهمد مثلاً چگونه زلزله ميشود يا چگونه باران ميآيد و چگونه بيماري شفا پيدا ميكند تازه همان جاست كه بايد خدا را بشناسد. نه اينكه مطلبي را كه نميفهمي به خدا نسبت بدهي و نتيجه آن، اين ميشود كه هر چه علم پيشرفت كند خدا عقبنشيني ميكند. در غرب هر چه علم جلو ميآمد دين و الهيات و ارزش و اخلاق عقب ميرفت. در فرهنگ اسلامي درست برعكس بود و جامعه بيسواد جزيرهالعرب را كه 10 نفر باسواد داشت با شعارهاي متافيزيكي تبديل به پيشرفتهترين جامعه از لحاظ تمدن و علم و فرهنگ و اقتصاد و قدرت و ثروت كرد. يعني زير سايه اخلاق و متافيزيك و الهيات و عقل و عدالت و ارزشها، علم اينقدر پيشرفت كرد. در فرهنگ اسلامي در روشنايي بايد دنبال خدا گشت چون كه خدا نور است. و لذا هر زمان مكانيزم جهان از نظر علمي شناخته شد الهيات و دين عقبنشيني نميكند. الهيات اسلامي علم را زير سايه خودش پرورش ميدهد. توجيه و تفسير ميكند و به آن جهت ميدهد. بنابراين پيشرفت انسان يك لكه ترديد و سؤال براي خدا نيست براي اينكه خود انسان هم آيتالله قدرت خداست. بعضيها از روي انسان به نفي خدا ميرسند از انسان كه بزرگترين شاهكار خداست، انكار خدا ميرسند. بلكه بايد از اينها به وجود خدا رسيد. از كشفيات انسان، الهيات بايد تقويت بشود نه اينكه تضعيف گردد. مثلاً ميگويند هوش مصنوعي و رباتها كه ساخته شدهاند خلقت الهي زير سؤال ميرود. در حاليكه اگر انسان هر قدر در ساختن چيزهاي مختلف موفق باشد قدرت خدا بيشتر ثابت ميشود يعني خدا موجودي را خلق كرده است كه چه كارهايي ميكند. بعضيها فكر ميكنند پيشرفت انسان پيشرفت خداست، اتفاقاً با ساخت ربات و … خلقت و قدرت الهي به اثبات ميرسد. خداوند راجع به انسان گفت : تباركالله احسن الخالقين. چرا كه انسان موجودي است كه ميتواند آفرينشگري كند. در فرهنگ غربي هر چه علم و تكنولوژي پيش ميرفت خدا و الهيات و دين تضعيف ميشد. و الآن به خرافات و نسبيگري تبديل شده است و هر كسي هر چيزي ميخواهد ميگويد و نظر همه محترم است. ولي در فرهنگ اسلامي هر چه انسان جلوتر رفته است الهيات اسلامي بيشتر ثابت شده است. پس الهيات اسلامي هيچ موقع تضعيف نميشود. اما در غرب برعكس بود. پس در فرهنگ اسلامي علم در طول مابعدالطبيعه و الهيات و فلسفه است نه اينكه در عرض آن باشد پس هيچ تضادي بين علم و الهيات نميباشد ميشود از يك طرف بر عليت مقتضيات ذات تكيه كرد و بهعنوان يك فيلسوف و حكيم امور ذاتي و عرضي و امور طبيعي و قصري را از هم تفكيك كرد و از يك طرف نفي تجربه و سد باب پيشرفت عل ننمود. نگاه فيلسوف به حركت با نگاه فيزيكدان به حرك البته دو نوع نگاه است اما منكر همديگر نيستند. ميتوان بهعنوان يك فيلسوف يا متافيزيكدان عقلگراي متأله، حركت را بر اساس قوه و فعل تفسير و تعريف كرد و در عين حال در فيزيك و مكانيك هم حركت را فرموليزه نمود. اينها هيچ منافاتي با همديگر ندارند و متافيزيكدان ميتواند از علت فاعلي و غايت و چرايي حركت و فلسفه تحول در جهان بحث بكند و همان فرد ميتواند از زاويه ديگري راجع به كيفيت هندسي و تعريف رياضي تحولات طبيعي بحث كند. نگاه از دو سطح به پديدههاي عالم كه يكي تغيير فلسفي و ديگري تغيير علمي است. هم ممكن است و هم لازم ميباشد. ( ادامه دارد... )
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/20ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
غزلی سروده ی امام خامنه ای در انتظار امام عصر
دلم قرار نميگيرد از فغان بي تو
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تذکر با تشکر از شما دوست عزیزبدلیل انتخاب این وبلاگ لازم به ذکر است درج کلیه ی مطالب فوق به دلیل رعایت قانون آزادی بیان در جمهوری اسلامی ایران می باشد و ذکر این مطالب حتما به معنای تایید آن ها از طرف مسئولین وبلاگ نمی باشد. |
||
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1385/10/20ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط khadem |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 |
|
RSS
|