تبليغاتX
(( مرکز اطلاع رسانی " پروکسی " ))

درس اول 

 

 نگاهى به سير تفكر فلسفى

 

از آغاز تا عصر اسلامى

شامل: آغاز تفكر فلسفى پيدايش سوفيسم و شك گرايى دوران شكوفايى فلسفه سرانجام فلسفه يونان طلوع خورشيد اسلام رشد فلسفه در عصر اسلامى

آغاز تفكر فلسفى

تاريخ تفكر بشر به همراه آفرينش انسان تا فراسوى تاريخ پيش مى‏رود هر گاه انسانى مى‏زيسته فكر و انديشه را به عنوان يك ويژگى جدايى ناپذير با خود داشته و هر جا انسانى گام نهاده تعقل و تفكر را با خود برده است .

از انديشه‏هاى نانوشته بشر اطلاعات متقن و دقيقى در دست نيست جز آنچه ديرينه شناسان بر اساس آثارى كه از حفاريها به دست آمده است‏حدس مى‏زنند اما انديشه‏هاى مكتوب بسى از اين قافله عقب مانده و طبعا تا زمان اختراع خط به تاخير افتاده است .

در ميان انواع انديشه‏هاى بشرى آنچه مربوط به شناخت هستى و آغاز و انجام آن است در آغاز توام با اعتقادات مذهبى بوده است و از اين روى مى‏توان گفت قديمترين افكار فلسفى را بايد از ميان افكار مذهبى شرقى جستجو كرد .

مورخين فلسفه معتقدند كه كهنترين مجموعه‏هايى كه صرفا جنبه فلسفى داشته يا جنبه فلسفى آنها غالب بوده مربوط به حكماى يونان است كه در حدود شش قرن قبل از ميلاد مى‏زيسته‏اند و از دانشمندانى ياد مى‏كنند كه در آن عصر براى شناخت هستى و آغاز و انجام جهان تلاش مى‏كرده‏اند و براى تفسير پيدايش و تحول موجودات نظريات مختلف و احيانا متناقضى ابراز مى‏داشته‏اند و در عين حال پنهان نمى‏دارند كه انديشه‏هاى ايشان كما بيش متاثر از عقايد مذهبى و فرهنگهاى شرقى بوده است .

به هر حال فضاى آزاد بحث و انتقاد در يونان آن روز زمينه رشد و بالش افكار فلسفى را فراهم كرد و آن منطقه را به صورت پرورشگاهى براى فلسفه در آورد .

طبيعى است كه انديشه‏هاى آغازين از نظم و ترتيب لازم برخوردار نبوده و مسائل مورد پژوهش و تحقيق دسته‏بندى دقيقى نداشته است چه رسد به اينكه هر دسته از مسائل نام و عنوان خاص و روش ويژه‏اى داشته باشد و اجمالا همه انديشه‏ها به نام علم و حكمت و معرفت و مانند آنها ناميده مى‏شده است

پيدايش سوفيسم و شك گرايى

در قرن پنجم قبل از ميلاد از انديشمندانى ياد مى‏شود كه به زبان يونانى سوفيست‏يعنى حكيم و دانشور ناميده مى‏شده‏اند ولى على رغم اطلاعات وسيعى كه از معلومات زمان خودشان داشته‏اند به حقايق ثابت باور نداشته‏اند بلكه هيچ چيزى را قابل شناخت جزمى و يقينى نمى‏دانسته‏اند .

به نقل مورخين فلسفه ايشان معلمان حرفه‏اى بوده‏اند كه فن خطابه و مناظره را تعليم مى‏دادند و وكلاى مدافع براى دادگاهها مى‏پروراندند كه در آن روزگار بازار گرمى داشتند اين حرفه اقتضا مى‏كرد كه شخص وكيل بتواند هر ادعايى را اثبات و در مقابل هر ادعاى مخالفى را رد كند سروكار داشتن مداوم با اين گونه آموزشهاى مغالطه آميز كم كم اين فكر را در ايشان بوجود آورد كه‏اساسا حقيقتى وراى انديشه انسان وجود ندارد .

داستان آن شخص را شنيده‏ايد كه به شوخى گفت در فلان خانه حلواى مجانى مى‏دهند عده‏اى از روى ساده لوحى به سوى خانه مزبور شتافتند و جلو آن ازدحام كردند كم كم خود گوينده هم به شك افتاد و براى اينكه از حلواى مجانى محروم نشود به صف ايشان پيوست .

گويا سوفيستها هم به چنين سرنوشتى دچار شدند و با تعليم دادن روشهاى مغالطه آميز براى اثبات و رد دعاوى رفته رفته چنين گرايشى در خود ايشان به وجود آمد كه اساسا حق و باطل تابع انديشه انسان است و در نتيجه حقايقى وراى انديشه انسان وجود ندارد .

واژه سوفيست كه به معناى حكيم و دانشور بود به واسطه اينكه به صورت لقبى براى اشخاص نامبرده در آمده بود معناى اصلى خود را از دست داد و به عنوان رمز و علامتى براى شيوه تفكر و استدلال مغالطه آميز در آمد همين واژه است كه در زبان عربى به صورت سوفسطى در آمده و واژه سفسطه از آن گرفته شده است

دوران شكوفايى فلسفه

معروفترين انديشمندى كه در برابر سوفيستها قيام كرد و به نقد افكار و آراء ايشان رداخت‏سقراط بود وى خود را فيلاسوفوس يعنى دوستدار علم و حكمت ناميد و همين واژه است كه در زبان عربى به شكل فيلسوف در آمده و كلمه فلسفه از آن گرفته شده است .

تاريخ نويسان فلسفه علت گزينش اين نام را دو چيز دانسته‏اند يكى تواضع سقراط كه هميشه به نادانى خود اعتراف مى‏كرد و ديگرى تعريض به سوفيستها كه خود را حكيم مى‏خواندند يعنى با انتخاب اين لقب مى خواست به آنها بفهماند شما كه براى مقاصد مادى و سياسى به بحث و مناظره و تعليم و تعلم مى‏پردازيد سزاوار نام حكيم نيستيد و حتى من كه با دلايل محكم پندارهاى شما را رد مى‏كنم خود را سزاوار اين لقب نمى‏دانم و خود را فقط دوستدار حكمت مى‏خوانم .

بعد از سقراط شاگردش افلاطون كه سالها از درسهاى وى استفاده كرده بود به تحكيم مبانى فلسفه همت گماشت و سپس شاگرد وى ارسطو فلسفه را به اوج شكوفايى رساند و قواعد تفكر و استدلال را به صورت علم منطق تدوين نمود چنان كه لغزشگاههاى انديشه را به صورت بخش مغالطه به رشته تحرير در آورد .

از هنگامى كه سقراط خود را فيلسوف ناميد واژه فلسفه همواره در برابر واژه سفسطه به كار مى‏رفت و همه دانشهاى حقيقى مانند فيزيك شيمى طب هيات رياضيات و الهيات را در بر مى‏گرفت (1) و تنها معلومات قراردادى مانند لغت صرف و نحو و دستور زبان از قلمرو فلسفه خارج بود .

بدين ترتيب فلسفه اسم عامى براى همه علوم حقيقى تلقى مى‏شد و به دو دسته كلى علوم نظرى و علوم عملى تقسيم مى‏گشت علوم نظرى شامل طبيعيات رياضيات و الهيات بود و طبيعيات به نوبه خود شامل رشته‏هاى كيهان شناسى و معدن شناسى و گياه شناسى و حيوان شناسى مى‏شد و رياضيات به حساب و هندسه و هيات و موسيقى انشعاب مى‏يافت و الهيات به دو بخش ما بعد الطبيعه يا مباحث كلى وجود و خدا شناسى منقسم مى‏گشت و علوم عملى به سه شعبه اخلاق تدبير منزل و سياست مدن منشعب مى‏شد

فلسفه: 1- نظرى 2- عملى

نظرى

1- طبيعيات: احكام كلى اجسام، كيهان‏شناسى، معدن‏شناسى، گياه‏شناسى، حيوان‏شناسى 2- رياضيات: حساب، هندسه، هيات، موسيقى 3- الهيات: احكام كلى وجود، خداشناسى

عملى

1- اخلاق (مربوط به شخص) 2- تدبير منزل (مربوط به خانواده) 2- سياست (مربوط به جامعه)

سرانجام فلسفه يونان

بعد از افلاطون و ارسطو مدتى شاگردان ايشان به جمع‏آورى و تنظيم و شرح سخنان اساتيد پرداختند و كمابيش بازار فلسفه را گرم نگهداشتند ولى طولى نكشيد كه آن گرمى رو به سردى و آن رونق و رواج رو به كسادى نهاد و كالاى علم و دانش در يونان كم مشترى شد و ارباب علم و هنر در حوزه اسكندريه رحل اقامت افكندند و به پژوهش و آموزش پرداختند و اين شهر تا قرن چهارم بعد از ميلاد به صورت مركز علم و فلسفه باقى ماند .

ولى از هنگامى كه امپراطوران روم به مسيحيت گرويدند و عقايد كليسا را به عنوان آراء و عقايد رسمى ترويج نمودند بناى مخالفت را با حوزه‏هاى فكرى و علمى آزاد گذاشتند تا اينكه سرانجام ژوستى‏نين امپراطور روم شرقى در سال 529 ميلادى دستور تعطيل دانشگاهها و بستن مدارس آتن و اسكندريه را صادر كرد و دانشمندان از بيم جان متوارى شدند و به ديگر شهرها و سرزمينها پناه بردند و بدين ترتيب مشعل پر فروغ علم و فلسفه در قلمرو امپراطورى روم خاموش گشت

طلوع خورشيد اسلام

مقارن اين جريان قرن ششم ميلادى در گوشه ديگرى از جهان بزرگترين حادثه تاريخ به وقوع پيوست و شبه جزيره عربستان شاهد ولادت بعثت و هجرت پيامبر بزرگوار اسلام ص گرديد كه پيام هدايت الهى را از جانب خداوند متعال به گوش هوش جهانيان فرو خواند و در نخستين گام مردم را به فرا گيرى علم و دانش فرا خواند (2) و بالاترين ارج و منزلت را براى خواندن نوشتن و آموختن قائل گرديد و پايه بزرگترين تمدنها و بالنده‏ترين فرهنگها را در جهان پى‏ريزى كرد و پيروان خود را به آموختن علم و حكمت از آغاز تا پايان زندگى من المهد الى اللحد و از نزديكترين تا دورترين نقاط جهان و لو بالصين و به هر بها و هزينه‏اى و لو بسفك المهج و خوض اللجج تشويق نمود .

نهال برومند فرهنگ اسلامى كه به دست تواناى رسول خدا ص غرس شده بود در پرتو اشعه حيات بخش وحى الهى و با تغذيه از مواد غذايى فرهنگهاى ديگر رشد يافت و به بار نشست و مواد خام انديشه‏هاى انسانى را با معيارهاى صحيح الهى جذب كرد و آنها را در كوره انتقاد سازنده به عناصر مفيد تبديل نمود و در اندك مدتى بر همه فرهنگهاى جهان سايه‏گستر گرديد .

مسلمانان در سايه تشويقهاى رسول اكرم ص و جانشينان معصومش به فراگيرى انواع علوم پرداختند و مواريث علمى يونان و روم و ايران را به زبان عربى ترجمه كردند و عناصر مفيد آنها را جذب و با تحقيقات خودشان تكميل نمودند و در بسيارى از رشته‏هاى علوم مانند جبر مثلثات هيات مناظر و مرايا و فيزيك و شيمى به اكتشافات و اختراعاتى نائل گرديدند .

عامل مهم ديگرى كه در راه رشد فرهنگ اسلامى به كار آمد عامل سياسى بود دستگاههاى ستمگر بنى اميه و بنى عباس كه به ناحق مسند حكومت اسلامى را اشغال كرده بودند به شدت احساس نياز به پايگاهى مردمى در ميان مسلمانان مى‏كردند و در حالى كه اهل بيت پيامبر صلوات الله عليهم اجمعين يعنى همان اولياى به حق مردم معدن علم و خزانه‏دار وحى الهى بودند دستگاههاى حاكم براى جلب افراد وسيله‏اى جز تهديد و تطميع در اختيار نداشتند از اين رو كوشيدند تا با تشويق دانشمندان و جمع‏آورى صاحب نظران به دستگاه خويش رونقى بخشند و با استفاده از علوم يونانيان و روميان و ايرانيان در برابر پيشوايان اهل بيت ع دكانى بگشايند .

بدين ترتيب افكار مختلف فلسفى و انواع دانشها و فنون با انگيزه‏هاى گوناگون و به وسيله دوست و دشمن وارد محيط اسلامى گرديد و مسلمانان به كاوش و پژوهش و اقتباس و نقد آنها پرداختند و چهره‏هاى درخشانى در عالم علم و فلسفه در محيط اسلامى رخ نمودند و هر كدام با تلاشهاى پى‏گير خود شاخه‏اى از علوم و معارف را پرورش دادند و فرهنگ اسلامى را بارور ساختند .

از جمله علماى كلام و عقايد اسلامى با موضعگيريهاى مختلف مسائل فلسفه الهى را مورد نقد و بررسى قرار دادند و هر چند بعضى در مقام انتقاد راه افراط را پيش گرفتند ولى به هر حال همان انتقادات و خرده‏گيريها و طرح سؤالات و شبهات موجب تلاش بيشتر متفكران و فلاسفه اسلامى و بارورتر شدن انديشه فلسفى و تفكرات عقلانى گرديد

رشد فلسفه در عصر اسلامى

با گسترش قلمرو حكومت اسلامى و گرايش اقوام گوناگون به اين آيين حيات بخش بسيارى از مراكز علمى جهان در قلمرو اسلام قرار گرفت و تبادل معلومات بين دانشمندان و تبادل كتابها بين كتابخانه‏ها و ترجمه آنها از زبانهاى مختلف هندى و فارسى و يونانى و لاتينى و سريانى و عبرى و غيره به زبان عربى كه عملا زبان بين المللى مسلمانها شده بود آهنگ رشد فلسفه و علوم و فنون را سرعت بخشيد و از جمله كتابهاى زيادى از فيلسوفان يونان و اسكندريه و ديگر مراكز علمى معتبر به عربى برگردانده شد .

در آغاز نبودن زبان مشترك و اصطلاحات مورد اتفاق بين مترجمين و اختلاف در بنيادهاى فلسفى شرق و غرب كار آموزش فلسفه را دشوار و كار پژوهش و گزينش را دشوارتر مى‏ساخت ولى طولى نكشيد نوابغى مانند ابو نصر فارابى و ابن سينا با تلاش پى‏گير خود مجموعه افكار فلسفى آن عصر را آموختند و با استعدادهاى خدادادى كه در پرتو انوار وحى و بيانات پيشوايان دينى شكوفا شده بود به بررسى و گزينش آنها پرداختند و يك نظام فلسفى نضج‏يافته را عرضه داشتند كه علاوه بر افكار افلاطون و ارسطو و نوافلاطونيان اسكندريه و عرفاى مشرق زمين متضمن انديشه‏هاى جديدى بود و برترى فراوانى بر هر يك از نظامهاى فلسفى شرق و غرب داشت گو اينكه بيشترين سهم از آن ارسطو بود و از اين روى فلسفه ايشان صبغه ارسطويى و مشائى داشت .

بار ديگر اين نظام فلسفى زير ذره‏بين نقادى انديشمندانى چون غزالى و ابو البركات بغدادى و فخر رازى قرار گرفت و از سوى ديگر سهروردى با بهره‏گيرى از آثار حكماء ايران باستان و تطبيق آنها با افكار افلاطون و رواقيان و نوافلاطونيان مكتب جديدى را به نام مكتب اشراقى پى‏ريزى كرد كه بيشتر صبغه افلاطونى داشت و بدين ترتيب زمينه جديدى براى رويارويى انديشه‏هاى فلسفى و نضج و رشد بيشتر آنها پديد آمد .

قرنها گذشت و فيلسوفان بزرگى مانند خواجه نصير الدين طوسى و محقق دوانى و سيد صدر الدين دشتكى و شيخ بهائى و مير داماد با انديشه‏هاى تابناك خود بر غناى فلسفه اسلامى افزودند تا نوبت به صدر الدين شيرازى رسيد كه با نبوغ و ابتكار خود نظام فلسفى جديدى را ارائه داد كه در آن عناصر هماهنگى از فلسفه‏هاى مشائى و اشراقى و مكاشفات عرفانى با هم تركيب شده بودند و افكار ژرف و آراء ذيقيمتى نيز بر آنها افزوده شده بود و آن را حكمت متعاليه ناميد

خلاصه

1- قديمترين افكار فلسفى را بايد از ميان عقايد مذهبى به دست آورد .

2- تاريخ نويسان فلسفه آغاز پيدايش آن را از شش قرن قبل از ميلاد دانسته‏اند .

3- سوفيستها يك دسته از انديشمندان يونانى بودند كه حقايق را تابع انديشه انسانى مى‏پنداشتند و در واقع ايشان نخستين بنيانگذاران شك گرايى بودند .

4- واژه سفسطه به معناى مغالطه از سوفسطى سوفسيت گرفته شده .

5- واژه فلسفه از اصل يونانى فيلسوف گرفته شده كه سقراط در برابر سوفيستها آنرا براى خود برگزيد .

6- فلسفه يونان با تلاش افلاطون و ارسطو به اوج شكوفايى خود رسيد ولى پس از چندى از رونق افتاد و فلاسفه و دانشمندان در اسكندريه گرد آمدند .

7- با ظهور اسلام مشعل علم و حكمت در خاور ميانه روشن گرديد و مسلمانان به فراگيرى علوم و فنون جهانيان همت گماشتند .

8- خلفاء براى رونق بخشيدن به دستگاه خلافت از دانشمندان بيگانه استقبال كردند .

9- علماء كلام با انتقادات و خرده‏گيريهاى خودشان از فلسفه‏هاى وارداتى زمينه رشد فلسفه اسلامى را فراهم ساختند .

10- نخستين نظام فلسفى در عصر اسلامى به وسيله فارابى پى‏ريزى و به وسيله ابن سينا بارور شد .

11- اين نظام فلسفى كه بيشتر ارسطويى بود از طرفى به وسيله غزالى و ديگر منتقدان و از طرفى به وسيله سهروردى بنيانگذار مكتب اشراقى مورد نقادى قرار گرفت .

12- مهمترين نظام فلسفى در عصر اسلامى به دست صدر المتالهين شيرازى به وجود آمد كه جامع عناصرى از فلسفه مشائين و فلسفه اشراقيين و آراء عرفاء و متالهين بود و به نام حكمت متعاليه ناميده شد

پى‏نوشتها

1- هنوز هم در بسيارى از كتابخانه‏هاى معتبر جهان كتب فيزيك و شيمى تحت عنوان فلسفه رده‏بندى مى‏شود 2- اشاره به نخستين آياتى است كه بر پيغمبر اسلام (ص) نازل شد يعنى آيات اول سوره علق «اقرا باسم ربك الذى خلق ... الذى علم بالقلم‏»

 

منبع:آموزش فلسفه ـ آیت الله مصباح یزدی ـ جلد اول

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط khadem | 

 

گزیده ای از سرگذشت شهید سرلشگر خلبان عباس بابایی 

 

شهيد بابايي در سال 1329، در قزوين ديده به جهان گشود. دورة ابتدايي و متوسطه را در همان شهر طي نمود و در سال 1348، به دانشكدة خلباني نيروي هوايي راه يافت و پس از گذرانيدن دورة آموزش مقدماتي براي تكميل دوره به آمريكا اعزام شد.
با ورود هواپيماهاي پيشرفتة اف ـ 14 به نيروي هوايي‌، بابايي كه جزو خلبانهاي تيزهوش و ماهر در پرواز با هواپيماي جنگي اف ـ 5 بود، به همراه تني چند از خلبانان براي پرواز با هواپيماي اف ـ 14 انتخاب و به پايگاه هوايي اصفهان منتقل شد.
با اوجگيري مبارزات مردم عليه نظام ستمشاهي، بابايي به عنوان يكي از پرسنل انقلابي، در جمع ديگر افراد متعهد ارتش وارد ميان مبارزه شد.
پس از پيروزي انقلاب، وي گذشته از انجام وظايف روزمره، سرپرست انجمن اسلامي پايگاه نيز شد. شهيد بابايي با دارا بودن تعهد، ايمان، تخصص و مديريت اسلامي چنان درخشيد كه شايستگي فرماندهي وي محرز و در تاريخ 7/5/1360 فرمانده پايگاه شد.
شهيد بابايي، با كفايت، لياقت و تعهد بي‌پاياني كه در زمان تصدي فرماندهي پايگاه اصفهان از خود نشان داد؛ در تاريخ 9/9/62 با ارتقاء به درجه سرهنگي به سمت معاون عمليات نيروي هوايي ارتش منصوب و به تهران منتقل گرديد. او با روحيه شهادت‌طلبي به همراه شجاعت و ايثاري كه در طول سالهاي دفاع مقدس به نمايش گذاشت، صفحات نوين و زريني برتاريخ نيروي هوايي ارتش افزود و با بيش از 3000ساعت پرواز با انواع هواپيماهاي جنگنده، قسمت اعظم عمر خويش را در پروازهاي عملياتي و يا قرارگاه‌ها و جبهه‌‌هاي جنگ در غرب و جنوب كشور سپري كرد و چهره ‌آشناي «بسيجيان» و يار وفادار فرماندهاي قرارگاه‌هاي عملياتي شناخته شد و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بيش از 60 مأموريت جنگي را با موفقيت كامل به انجام رسانيد.
شهيد سرلشگر بابائي به علت ليقات و رشادتهايش در تاريخ 8/2/66 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد همان سال در حالي كه به درخواستهاي پي در پي دوستان و نزديكانش مبني بر شركت در مراسم حج آن سال پاسخ نه را داده بود، در روز عيد قربان در يك عمليات برون ‌مرزي، به شهادت رسيد. از نزديكان شهيد نقل شده كه وي چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاريهاي بيش از حد دوستان جهت عزيمت به مراسم حج گفته بود: «تا عيد قربان خودم را به شما مي‌رسانم.»
وي هنگام شهادت 37 سال داشت و اسوه‌اي بود كه از كودكي تا واپسين لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاري و ايثار زندگي كرد و سرانجام نيز به آرزوي بزرگ خود كه شهادت بود، دست يافت و نام پرآوازه‌اش درتاريخ پرافتخار كشور جمهوري اسلامي ايران جاودانه شد.
مقام معظم رهبري در مورد شهيد بابايي مي‌فرمايند: «اين شهيد عزيزمان انساني مؤمين و متقي و سربازي عاشق و فداكار بود و در طول اين چند سالي كه من ايشان را مي‌شناختم، هميشه بر همين خصوصيات ثابت و پابرجا بود... او هيچ‌گاه به مصالح خود فكر نمي‌كرد و تنها مصالح سازمان و انقلاب و اسلام را مد نظر داشت. او فرماندهي بود كه با زيردستان بسيار فروتن و صميمي بود؛ اما در مقابل اعمال بد و زشت، خيلي بي‌تاب و سختگير بود... اين شهيد عزيز يك انقلابي حقيقي و صادق بود؛ و من به حال او حسرت مي‌خورم و احساس مي‌كنم كه در اين ميدان عظيم و پرحماسه از او عقب مانده‌ام.»


+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط khadem | 

 

خطبه ی ۱

 

از سخنان امام(ع)در مورد آفرينش آسمان و زمين و آدم كه در آن ذكر حج نيزآمده است.

«در اين خطبه از ستايش خداوند،آفرينش جهان،فرشتگان،و گزينش انبياء،بعثت‏پيامبر(ص) و از قرآن و احكام شرع سخن به ميان آمده است‏».

هرگز كنه ذاتش درك نشود:

ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدحش عاجزند[1]و حسابگران‏زبردست نعمتهايش را احصاء نتوانند كرد،و كوشش كنندگان هر چند خويش را خسته‏كنند حقش را ادا نتوانند نمود،هم او است كه افكار بلند ژرف انديش،كنه ذاتش رادرك نكنند[2].و غواصان درياى علوم و دانشها،دستشان را از پى بردن به كمال هستيش‏كوتاه گردد،يعنى آنكس كه براى صفاتش حدى نيست و اوصاف كمالش را توصيف‏نتوان كرد،و براى ذاتش وقتى معين،و سرآمدى مشخص نتوان تعيين نمود،مخلوقات‏را با قدرتش آفريد،بادها را با رحمتش به حركت آورد،و اضطراب و لرزش زمين‏را به وسيله كوهها،آرامش بخشيد.[3]و[4]

نخست‏شناسائى خدا:

سرآغاز دين معرفت او است،[5]و كمال معرفتش تصديق ذات او،و كمال تصديق‏ذاتش توحيد و شهادت بر يگانگى او است،و كمال توحيد و شهادت بر يگانگيش اخلاص‏است،و كمال اخلاصش آن است كه وى را از صفات ممكنات پيراسته دارند،چه اينكه‏هر صفتى گواهى مى‏دهد كه غير از صفت موصوف است و هر موصوفى شهادت مى‏دهد كه‏غير از صفت است، آنكس كه خداى را(به صفات ممكنات)توصيف كند وى را به چيزى‏مقرون دانسته،و آن كس كه وى را مقرون به چيزى قرار دهد،تعدد در ذات او قائل شده،و هر كس تعدد در ذات او قائل شود،اجزائى براى او تصور كرده،و هر كس اجزائى براى‏او قائل شود وى را نشناخته است. و كسى كه او را نشناسد،[6]به سوى او اشاره مى‏كند،و هر كس به سويش اشاره كند،برايش حدى تعيين كرده،و آن كه او را محدود بداند،وى را به شمارش آورده،و آن كس‏كه بگويد خدا در كجا است؟وى را در ضمن چيزى تصور كرده،و هر كس بپرسد بر روى‏چه قرار دارد؟جائى را از او خالى دانسته،همواره بوده است و از چيزى به وجود نيامده،و وجودى است كه سابقه عدم براى او نيست،با همه چيز هست اما نه اينكه قرين آن باشد،[7]و مغاير با همه چيز است، اما نه اينكه از آن بيگانه و جدا باشد،انجام دهنده است،اما نه به آن معنى كه حركات و ابزارى داشته باشد،بينا است‏حتى در آن زمانى كه موجودقابل رؤيتى وجود نداشت،تنها است زيرا كسى وجود نداشته تا به او انس گيرد،و از فقدانش‏ترسان و ناراحت‏شود.

آفرينش جهان:

خلق را ايجاد نمود و بدون نياز به انديشه،و فكر و استفاده از تجربه،آفرينش راآغاز كرد،و بى‏آنكه حركتى ايجاد كند و تصميم آميخته با اضطرابى در او راه داشته باشد،جهان را ايجاد نمود،پديد آمدن هر يك از موجودات را بوقت مناسب خود موكول ساخت‏و در ميان موجودات،با طبايع متضاد هماهنگى برقرار نمود،[8]و در هر كدام،طبيعت‏و غريزه مخصوص به خودشان آفريد،و آن غرائز را ملازم و همراه آنها گردانيد،او پيش‏از آنكه آنها را بيافريند،از تمام جزئيات و جوانب آنها آگاه بود،و به حدود و پايان آنهااحاطه داشت،و به اسرار درون و برون آنها آشنا بود.پس از آن خداوند طبقات جو را ازهم گشود،[9]و اطراف آن را باز كرد و فضاهاى خالى ايجاد نمود،و در آن آبى كه‏امواج متلاطم آن روى هم مى‏غلطيد،جارى ساخت، و آن را بر پشت‏بادى شديد،و طوفانى‏كوبنده حمل نمود،پس از آن باد را به باز گرداندن آن فرمان داد،و بر نگهداريش آن رامسلط ساخت،و به حدى كه بايد،مقرون نمود،فضاى خالى در زير آن گشوده و آب دربالاى آن در حركت‏بود،سپس خداوند طوفانى برانگيخت كه جز متلاطم ساختن آن آب كارديگرى نداشت،و بطور مداوم امواج آب را در هم مى‏كوبيد، طوفان بشدت مى‏وزيد،و از نقطه‏اى دور سرچشمه مى‏گرفت‏بعد از آن به آن فرمان داد تا آبهاى متراكم و امواج عظيم آب رابر هم زند،و امواج اين درياها را به هر سو بفرستد،پس آن را همانند مشكى به هم زد.و با همان شدت كه در فضا مى‏وزيد بر امواج آب نيز حمله‏ور شد،از اولش برمى‏داشت وبه آخرش فرو مى‏ريخت،و قسمتهاى ساكن آب را به امواج متحرك مى‏پيوست،آبها روى‏هم انباشته شدند،و همچون قله كوه بالا آمدند،و امواج روى آب كفهائى بيرون فرستادو آن را در هواى باز و جوى وسيع بالا برد،و از آن هفت آسمان را پديد آورد، آسمان‏پائين را همچون موج مهار شده،و آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ و بلند قرارداد،بدون اينكه نياز به ستونى براى نگهدارى آن باشد،و نه ميخهائى كه آن را به بندد، سپس آسمان پائين را به وسيله كواكب و نور ستارگان درخشان زينت‏بخشيد و در آن‏چراغى روشنى بخش و ماهى نور افشان به جريان انداخت،كه در مدارى متحرك و صفحه‏اى‏جنبنده بگردند.[10]

آفرينش فرشتگان:

پس آنگاه آسمانهاى بالا را از هم گشود،و مملو از فرشتگان مختلف ساخت،[11]گروهى از آنان هميشه به سجده‏اند و ركوع ندارند،و يا به ركوعند و قيام نمى-كنند،و يا در صفوفى كه هرگز از هم پراكنده نمى‏گردد قرار دارند،و يا همواره تسبيح مى‏گويندو هرگز خسته نمى‏شوند، هيچگاه خواب چشمان آنها را نمى‏پوشاند،و عقول آنها گرفتارنسيان و سهو نمى‏گردد،بدن آنها به سستى نمى‏گرايد،و غفلت و نسيان بر آنان عارض‏نمى‏شود.و گروهى ديگر امينان وحى او،و زبان او به سوى پيامبرانند،و پيوسته براى‏رساندن حكم و فرمانش در رفت و آمدند.

و جمعى ديگر حافظان بندگان اويند و دربانان بهشت او،بعضى از آنها پايشان درطبقات پائين زمين ثابت،و گردنهاشان از آسمان بالا گذشته،و اركان وجودشان ازاقطار جهان بيرون رفته و كتفهاى آنها براى حفظ پايه‏هاى عرض خدا آماده است،و در برابرعرش او،سر را پائين افكنده‏اند و در زير آن بالها را به خود پيچيده‏اند،در ميان آنها با كسانى‏كه در مراتب پائينتر قرار دارند حجاب عزت و پرده‏هاى قدرت فاصله انداخته،هرگزپروردگار خود را با نيروى وهم تصوير نكنند،و صفات مخلوقان را براى او قائل نشوند،هرگز وى را در مكانى محدود نمى‏سازند،و با چشم به او اشاره نمى‏كنند!. آفرينش آدم:

سپس خداوند مقدارى خاك از قسمتهاى سخت و نرم زمين،و خاكهاى مستعد،شيرين‏و شوره زار آن گرد آورد و آب بر آن افزود تا گلى خالص و آماده شد،و با رطوبت آن رابهم آميخت تا به صورت موجودى چسبناك درآمد[12]،و از آن صورتى داراى اعضاء و جوارح‏پيوستگيها،و گسستگيها آفريد،آن را جامد كرد تا محكم شود و صاف و محكم و خشك ساخت‏تا وقتى معلوم و سرانجامى معين.و آنگاه از روح خود در او دميد،پس به صورت انسانى‏داراى نيروى عقل كه وى را به تكاپو مى‏اندازد در آمد،و داراى افكارى كه به وسيله آن درموجودات تصرف نمايد.به او جوارحى بخشيد كه به خدمتش پردازد و ابزارى عنايت كرد كه‏وى را به حركت آورد،نيروى انديشه،به او بخشيد كه حق را از باطل بشناسد،و همچنين‏ذائقه،شامه و وسيله تشخيص رنگها و اجناس مختلف در اختيار او قرار داد،او را معجونى ازرنگهاى گوناگون و مواد موافق و نيروهاى متضاد و اخلاط مختلف:حرارت،برودت،رطوبت،و يبوست و ناراحتى و شادمانى ساخت.سپس خداوند از فرشتگان خواست كه وديعه‏الهى و عمل به پيمانى را كه با او داشتند،در مورد سجود در برابر آدم و خضوع به عنوان‏بزرگداشت او،اداء نمايند آنجا كه فرموده است:

«براى آدم سجده كنيد!پس آنها همه سجده كردند،مگر ابليس!»(بقره-34.)

[13]و همدستانش كه كبر و نخوت آنان را فرا گرفت،و شقاوت و بدبختى بر آنان غلبه‏نمود،به آفرينش خود از آتش افتخار نمودند،و به خلقت آدم از گل و خاك توهين كردند،پس خداوند براى اينكه آزمايشش كامل شود،و وعده‏اى كه به وى داده منجز گردد،به او مهلت‏عطا كرد و فرمود:«تا روز معلوم مهلت داده شدى‏»(حجر-38 .

آدم در بهشت:سپس خداوند آدم را در خانه‏اى سكنى بخشيد كه زندگيش را در آن‏گوارا و پر بركت قرار داد،[14]جايگاه او را امن و امان كرد،و او را از ابليس و عداوت وى‏بر حذر داشت،اما دشمن بالاخره او را فريب داد به خاطر اينكه بر او حسادت مى‏ورزيد و ازاينكه او در سراى پايدار،و همنشين نيكان است ناراحت‏بود،آدم يقين خود را به شك و وسوسه‏او فروخت،و تصميم راسخ را با گفته سست او مبادله كرد،و به خاطر همين موضوع،شادى خودرا مبدل به ترس و وحشت‏ساخت،و فريب برايش پشيمانى به بار آورد.پس از آن خداونددامنه توبه را برايش گسترد،كلمات رحمتش را به او القاء نمود،بازگشت‏به بهشت را به وى وعده‏داد،و او را به سراى آزمايش و جايگاه توالد و تناسل فرو فرستاد.

رسالت پيامبران براى استخراج گنجهاى عقول:

از ميان فرزندان او پيامبرانى برگزيد،و پيمان وحى را از آنان گرفت،و از آنها خواست‏كه امانت رسالتش را به مردم برسانند در زمانى كه اكثر مردم پيمان خدا را تبديل كرده بودند و حق‏او را نمى‏شناختند.و همتا و شريكانى براى او قرار داده بودند،و شياطين آنها را از معرفت‏خدا باز داشته،و از عبادت و اطاعتش آنها را جدا نموده بودند،پيامبرانش در ميان آنها مبعوث‏ساخت، و پى در پى رسولان خود را به سوى آنان فرستاد،تا پيمان فطرت را از آنان مطالبه‏نمايند[15]و نعمتهاى فراموش شده را به ياد آنها آورند و با ابلاغ دستورات خدا حجت‏را بر آنها تمام كنند، گنجهاى پنهانى عقلها را آشكار سازند،و آيات قدرت خداى را به آنان‏نشان دهند:آن سقف بلند پايه آسمان كه بر فراز آنها قرار آنها قرار گرفته،و اين گاهواره زمين‏كه در زير پاى آنها گسترده،و وسائل معيشتى كه آنها را زنده نگهميدارد،و اجلهائى كه آنها رافانى مى‏سازد،و مشكلات و رنجهائى كه آنها را پير مى‏كند،و حوادثى كه پى در پى برآنان وارد مى‏گردد،[همه اينها را به آنها گوشزد كنند).

خداوند هرگز بندگان خود را،از پيامبران مرسل،و كتب آسمانى و يا دليلى قاطع‏و يا راهى صاف و مستقيم خالى نگذارده،پيامبرانى كه با كمى نفراتشان و فراوانى دشمنان‏و تكذيب كنندگان،هرگز در انجام وظائف خود كوتاهى نمى‏كردند،پيامبرانى كه بعضى‏بشارت به ظهور پيغمبر آينده دادند،و بعضى به خاطر پيامبر پيشين شناخته شده بودند.عصر بعثت محمد(ص):

به همين حال قرنها گذشت،و روزگاران سپرى شد،پدران در گذشتند و فرزندان‏جانشين آنها گرديدند،تا اينكه خداوند سبحان،براى وفاى به وعده خود،و كامل‏گردانيدن نبوت،محمد(ص) رسول خويش را مبعوث ساخت كسى كه از همه پيامبران‏براى بشارت به آمدنش پيمان گرفته شده بود،نشانه‏هايش مشهور و ميلادش پسنديده بود،در آن روز(كه او قدم به جهان گذارد)مردم زمين داراى مذاهب پراكنده(16]و خواسته‏هاى ضد و نقيض،و جمعيتهائى متشتت‏بودند،عده‏اى خداى را به مخلوقش تشبيه مى‏كردند،گروهى ملحد بودند،و جمعى معبودهاى ديگرى غير از خداى يگانه داشتند،اما او آنها رااز گمراهى نجات داد و هدايت نمود، و با موقعيت‏خود آنان را از جهالت نجات بخشيد.

سپس خداى سبحان لقاى خويش را براى محمد(ص)اختيار كرد و آنچه را نزد خودداشت، براى او پسنديد،او را با انتقال از دنيا گرامى داشت،و از گرفتارى با مشكلات‏نجات داد،وى را در نهايت احترام قبض روح كرد و به سوى خويش فرا خواند،او هم‏آنچه را كه انبياى پيشين براى امت‏خود گذارده بودند،در ميان امت‏خويش به جاى‏گذاشت(كتاب خدا و اوصياى خويش را ميان آنان قرار داد)زيرا آنها هرگز امت‏خودرا مهمل و بى‏سرپرست رها نساختند و بدون اينكه راهى روشن و دانشى پايدار به آنها بدهنداز ميان آنان بيرون نرفتند.

قرآن و احكام دينى:

هم اكنون كتاب پروردگار شما در ميان شما است،حلال و حرامش آشكار و فريضه‏هاو مستحبات و ناسخ و منسوخ،و مباح و ممنوع،خاص و عام،پندها و مثلها،مطلقها ومحدودها، محكمات و متشابهاتش همه معلوم است،مجملات آن به بركت محكمات وآيات روشن،تفسير شده،نكات پيچيده آن(در پرتو آيات ديگر)واضح است و آنچه راكه پيمان معرفت آن از همه گرفته شده،معلوم است. و نيز آنچه بندگان موظف به آگاهى از آن نيستند(مانند كنه ذات خدا)آشكار است،قسمتى از احكام در كتاب خدا(براى مدتى محدود)الزام شده و ناسخ آن در سنت پيامبرآمده،و بعضى در سنت واجب شده در حاليكه قبلا در كتاب خدا(براى مدت محدودى)ترك آن مجاز بوده،و بعضى در اوقات معينى واجب است و بعضى وجوب آن در آينده‏از بين رفته است،محرمات آن از هم جدا است:يك قسمت،گناهان كبيره است كه‏كيفرش را آتش قرار داده،و قسمتى صغيره است كه غفرانش را براى آن مهيا ساخته،و برخى انجام كمش مقبول و مراحل بيشترش در وسعت.

حج‏خانه خدا نشانه عظمت اسلام!

(قسمتى از اين خطبه است كه در مورد حج‏بيان فرموده):

حج‏بيت الحرام را بر شما واجب كرده و همان خانه‏اى كه آن را قبله مردم قرارداده است:كه همچون تشنه كامانى كه به آبگاه مى‏روند،به سوى آن رو مى‏آورند،وهمانند كبوتران به آن پناه مى‏برند:خداوند آن را مظهر تواضع مردم در برابر عظمتش،وتسليم آنان در مقابل عزتش قرار داده،و از ميان مخلوقش شنوندگانى را برگزيده كه دعوت‏او را به سوى اين خانه اجابت كنند،و سخنش را تصديق نمايند،و در مواقف پيامبران قرارگيرند،همچون فرشتگان كه به گرد عرش مى‏گردند،به گرد آن طواف كنند،و سودهاى‏فراوان در اين تجارتخانه‏ى عبادت بدست آورند،و به سوى ميعادگاه آمرزشش بشتابند،خداوند متعال اين خانه‏ى خود را پرچمى براى اسلام قرار داد[17]و حرم امنى براى‏پناهندگان به آن،بجا آوردن حج آن را از فرائض شمرده،و اداى حق آن را واجب كرد،و بر همه شما مقرر داشت كه به زيارت آن برويد و فرمود:«آنكس كه استطاعت رفتن به خانه‏خدا داشته باشد،حج‏بر او فرض است،و آن كس كه كفر ورزد خداوند از همه جهانيان بى-نياز است‏» (16-آل عمران-97 .)

توضيح‏ها:

[1]-اين خطبه را«بحار الانوار»از كتاب‏«الحكمة و المواعظ‏»على بن‏محمد واسطى،و شيخ ابو منصور احمد بن على بن ابيطالب طبرسى در كتاب‏«احتجاج‏»چاپ جديد جلد 1 صفحه 294 و قسمتى از آن را شيخ كمال الدين‏محمد بن طلحه شافعى در كتاب‏«مطالب السؤال‏»كه از كتب معروف اهل تسنن‏است،نقل كرده‏اند.

(مستدرك و مدارك نهج البلاغه صفحه‏236 نوشته هادى كاشف الغطاءطبع بيروت).

و ما در شرح بسيارى از خطبه‏ها اسناد آنها را از كتب ديگر(غير از نهج‏البلاغه)مى‏آوريم تا روشن گردد تنها«سيد رضى‏»رحمة الله عليه نيست كه اين‏خطبه‏ها را نقل كرده است.

[2]لا يبلغ مدحته(ستايشگران از مدحش عاجزند)انسان از نظر نيروى‏فكرى و جسمى محدود است،بهمين جهت نمى‏تواند ستايش خداوند را آن‏چنان كه بايد بگويد،و نه نعمتهاى بى‏شمارش را بشمارد،و نه بطور كامل اداى‏وظيفه نمايد.

[3]-لا يدركه بعد الهمم(كنه ذاتش درك نشود)ذات نامحدود خداوندرا با افكار انسانى نمى‏توان،درك كرد،و مقصود از جمله الذى ليس لصفته...»

اين است كه خداوند چون وجودى است‏بى‏پايان صفات او نيز نامحدود است،و حد و مرزى براى آنها تصور نمى‏توان كرد.

[4]و وتد بالصخور(لرزش زمين را آرامش بخشيد)مقصود امام(ع)اين است كه كوهها حركات مضطربانه زمين را كنترل مى‏كنند،و از نظر علوم طبيعى نيز ثابت است كه كوهها همانند ميخها در دل زمين فرو رفته و باعث‏پيوستگى قشرهاى مختلف زمين و پيشگيرى از لرزشهاى آن هستند،و اگر كوههااز ريشه پنجه در هم نمى‏افكندند و همچون زرهى قشر زمين را نگاه نمى-داشتند فشار درونى از يكسو و تاثير جزر و مد ناشى از جاذبه ماه از سوى ديگرآرامش را از ساكنان زمين سلب مى‏كرد.

[5]اول الدين معرفته،(سر آغاز دين شناسائى او است)ريشه تمام‏مسائل مذهبى به عقائد،باز مى‏گردد و تمام عقائد،از معرفت و شناسائى خداو صفات او سرچشمه ميگيرد،بنابر اين سرآغاز تمام برنامه‏ها و تعليمات دينى‏همان شناسائى او است.

[6]و من جهله....(كسيكه او را نشناسد...)لازمه شناختن واقعى‏خداوند اين است كه او را در رديف مخلوقات،و موصوف به صفت آنها قرارندهند،و با اشاره حسى به او اشاره نكنند،بديهى است اگر با اشاره حسى به‏او اشاره كنيم مفهومش اين است كه او را محدود و قابل شمارش و عدد شناخته‏ايم‏و اين با خداشناسى واقعى هرگز سازگار نيست.

[7]مع كل شى:(با همه چيز است)همراه بودن خداوند با موجودات‏عالم به معنى مقارنه دو جسم با يكديگر نيست،بلكه همراهى او بمعنى احاطه‏وجودى و حافظيت و قاهريت اوست.

[8]و لائم بين مختلفاتها.[]:(همآهنگى برقرار كرد)ممكن است‏يك‏تفسير اين جمله اين باشد كه جهان ماده را از اتم به وجود آورده،كه داراى قسمتهاى مثبت و منفى است و اين هر دو در عين اينكه در دو قطب متقابل قرار دارندبا هم سازش كرده و ساختمان اتم را به وجود آورده‏اند.

[9]ثم انشاء سبحانه فتق الاجواء:(طبقات جو را هم از هم گشود)در اين‏قسمت امام(ع)به چگونگى آفرينش جهان پرداخته كه در ابتدا فضا و جو و هوارا آفريده،و آبى در آن به وجود آورده،و بادها را فرمان داده است تا آنهارا به شدت به هم بزنند،تا آنجا كه كفهائى روى آب قرار گرفته و آسمانها رابا چنين وضعى به وجود آورده است.

از نظر دانشمندان امروز پيدايش جهان به اين صورت است كه:ابتداتوده‏اى گاز بوده و سپس با حركت دورانى كه داشته به حلقه‏هاى مختلفى تقسيم‏شده،و از هم جدا گرديده‏اند،و شايد تعبير امام(ع)به آب و كفهاى روى‏آب،اشاره بهمين مطالب باشد زيرا توده‏هاى گاز آنچنان فشرده و متكائف‏بودند،كه شباهت‏به مواد مذاب داشتند.از اين مواد آنها كه سبكتر بودند دربالا قرار داشتند و مواد سنگينتر در درون و زير،اين همان چيزى است كه ازآن تعبير به كفهاى روى آب شده است كه پس از جدائى از توده مركزى كرات‏آسمان را تشكيل دادند.

[10]همانطور كه سابقا نيز اشاره كرديم پيدايش كرات آسمانى از آب‏نه به معنى پيدايش از همين آبهاى معمولى است‏بلكه منظور مواد مذابى است‏كه كرات آسمانى را ساخته است و بنابراين امواجى هم كه به وجود آمدند درهمين مواد مذاب بودند،و منظور از هفت آسمان، هفت جهان بزرگ است‏كه مجموعه جهانى كه ما در آن زندگى مى‏كنيم و تمام كراتى كه با چشم ووسائل مختلف ديده مى‏شود يكى از آنها و پائينترين آنها است،به همين دليل‏مى‏فرمايد:«آسمان پائين را به وسيله كواكب و نور ستارگان درخشان زينت‏بخشيد»و اما اينكه مى‏فرمايد:«آسمان برترين را همچون سقفى محفوظ وبلند قرار داد بدون اينكه نياز به ستونى داشته باشد»ممكن است اشاره به‏قانون جاذبه بوده باشد،كه عوالم بالا را در محل خود نگاه مى‏دارد،بدون اينكه‏ستونى مرئى در ميان باشد.

[11]فملاهن اطوارا..:(مملو از فرشتگان ساخت)در اينجا امام(ع)به دسته‏هاى مختلف فرشتگان اشاره فرموده است،و شايد بتوان استفاده كرد كه مقصود از بعضى از گروههاى فرشتگان نيروهائى‏است كه خداوند در جهان آفرينش قرار داده است همانند اين قسمت:

«منهم الثابتة فى الارضين السفلى اقدامهم...»:«گروهى از آنها درطبقات پائين زمين پاهايشان ثابت است و سرهاى آنها در آسمانها است‏»كه‏ممكن است اشاره به نيروى جاذبه عمومى باشد و اين منافات با اين حقيقت‏ندارد كه گروهى از فرشتگان موجوداتى عاقل و صاحب درك و شعورند و ياواسطه وحى مى‏باشند.

[12]در مورد پيدايش آدم در محافل علمى امروز بيشتر روى فرضيه‏تكامل تكيه مى‏شود و طرفداران آن معتقدند كه اگر چه از خاك پيدا شده است‏ولى چنان نبوده كه ميان آدم و خاك فاصله‏اى نباشد،بلكه با آب آميخته شد وتدريجا تركيباتى به وجود آمد كه شبيه تركيب نخستين سلولهاى موجود زنده‏بوده سپس نخستين موجود زنده به صورت يك موجود تك سلولى پيدا شد و تدريجاتكامل يافت تا به صورت حيوانات مختلف در آمد و آخرين مرحله تكامل آن‏همين نوع انسان است كه مشاهده مى‏كنيم.

ولى بايد توجه داشت كه اولا فرضيه تكامل جانداران هنوز يك فرضيه‏و تئورى است و به عنوان يك قانون علمى،اثبات نشده است و تمام قرائنى كه براى اثبات آن ذكر شده از حدود قرائن ظنى تجاوز نمى‏كند(توضيح بيشتر در اين‏زمينه را در كتاب آخرين فرضيه‏هاى تكامل داده‏ايم)ثانيا عباراتى كه در اين خطبه‏درباره پيدايش آدم مى‏خوانيد همين اندازه مى‏گويد: كه آدم از خاك و آب‏به وجود آمد اما آيا در ميان آدم و خاك هيچ مرحله ديگرى نبود يا پس از طى‏مراحلى به اينجا رسيد،عبارت بالا از آن ساكت است،بنابراين فرضيه تكامل‏به فرض كه بطور قطع اثبات شود تضادى با آن نخواهد داشت.

[13]سجده فرشتگان براى آدم يا براى خدا؟

شكى نيست كه سجده به معنى پرستش،مخصوص خدا است و غير از خداهيچ كس شايسته پرستش نيست‏بنابراين ترديدى نخواهد بود كه فرشتگان براى‏آدم سجده پرستش نكردند، بلكه يا سجده براى خدا بخاطر آفرينش چنين‏موجود ارزنده‏اى كردند و يا اينكه براى آدم،به معنى خضوع در مقابل وى بوده‏است نه پرستش.

[14]ثم اسكن سبحانه آدم...(آدم را در بهشت جاى داد)در مورد اينكه بهشتى كه آدم در آن بوده كدام است؟گر چه عده‏اى آن‏را بهشت‏برين كه وعده‏گاه همه بندگان پاك و نيك است مى‏دانند،ولى ظاهرامقصود از آن يكى از باغهاى پر نعمت و مصفا و روح‏افزا در يكى از مناطق خوش‏آب و هواى روى زمين مى‏باشد،چنانكه در بحار جلد 11 از قول امام صادق(ع)اين مطلب نقل شده است(براى توضيح بيشتر به تفسير نمونه جلد اول صفحه‏135 مراجعه فرمائيد).

[15]ليستادوهم...(تا وفا به پيمان فطرت را از آنها مطالبه كنند) در اين قسمت امام(ع)به اين مطلب مى‏پردازد،كه خداوند گروه خاصى‏را از ميان انسانها برگزيده تا براى رهبرى و هدايت مردم به پا خيزند و دستورات‏الهى را به آنها برسانند و پيمان فطرت را كه خداوند از انسانها در مورد شناسائى‏خود گرفته از آنان مطالبه كنند و افكار و عقلهاى نهفته و مغلوب هوا و هوسهاى‏آنان را،بار ديگر به كار وا دارند،روشن است كه اين پيمان يك پيمان لفظى‏نبوده بلكه پيمانى بوده كه با زبان آفرينش و خلقت از انسانها گرفته شده است.

[16]و اهل الارض يومئذ ملل متفرقه:(مردم زمين در آنروز داراى‏مذهبهاى پراكنده بودند) اين قسمت اشاره به معتقدات مختلف مردم عصر جاهليت است كه به عنوان‏نمونه گوشه‏اى از عقايد عرب را در ذيل خوانيد:

«آنها اصناف مختلفى بودند،گروهى رستاخيز و آفريدگار را انكارمى‏كردند،مى‏گفتند:«غير از اين زندگى دنيا چيزى نيست،مى‏ميريم و زنده‏مى‏شويم،و طبيعت ما را هلاك مى‏سازد».

و گروهى به آفريدگار معتقد بودند اما رستاخيز را انكار مى‏كردندو دسته ديگر به آفريدگار و نوعى زندگى پس از مرگ اعتقاد داشتند ولى‏رسالت و نبوت را منكر بودند،بت مى‏پرستيدند و آنها را شافعان خويش نزدخدا مى‏دانستند،براى بتها حج مى‏كردند و قربانى مى‏نمودند،و اكثريت‏اعراب را اين دسته تشكيل ميدادند.

گروهى معتقد به تناسخ ارواح بودند و درباره بتها نيز عقايد عجيب وغريبى داشتند،بعضى آنها را شريك خدا مى‏دانستند و حتى لفظ‏«شريك‏»را هم‏بآنان اطلاق مى‏نمودند،و بعضى ديگر آنها را وسيله ميان خود و خالق‏مى‏شمردند. در ميان عرب عده‏اى هم‏«مجسمه‏»و«مشبهه‏»وجود داشتند كه خداى راجسمى مى‏دانستند كه در آسمانها قرار داشت!

گروهى از اعراب آئين يهود را پذيرفته بودند همچون‏«پادشاهان يمن‏»،و عده‏اى همچون‏«بنى تغلب‏»و نصاراى نجران مسيحيت را برگزيده بودند،وجمعى نيز از صائبان و ستاره‏پرستان بودند.

اما خدا پرستان و موحدان عرب گروه كمى بودند كه عبد المطلب ابو طالب‏و عبد الله از آنان مى‏باشند.

(اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد جلد 1 صفحه‏117-120)

[17]للاسلام علما...(يعنى خداوند خانه خويش را پرچم و نشانه‏عظمت اسلام قرار داد) چنانكه ميدانيم تا هنگامى كه پرچم ملتى برافراشته باشد دليل بقاى عظمت‏و سربلندى او است،و آن دم كه سرنگون گردد نشانه شكست و نابودى او مى-باشد،خانه كعبه براى مسلمانان نيز همين حالت را دارد،لذا امام صادق مى-فرمايد:«لا يزال الدين قائما ما قامت الكعبة‏»«تا هنگامى كه كعبه پا برجاست‏اسلام برقرار است‏».

اهميت‏خانه كعبه براى مسلمانان به اندازه‏اى است كه ديگران نيز درك‏كرده‏اند،چنانكه معروف است‏«گلادستون‏»سياستمدار معروف انگليسى درمجلس عوام انگلستان اعلام كرد: «مادامى كه مسلمانان قرآن را مى‏خوانند و ازآن الهام مى‏گيرند،و مادامى كه خانه كعبه را طواف مى‏كنند و در آن اجتماع‏عظيم اسلامى شركت مى‏جويند،و مادامى كه نام محمد(ص) را هر صبح وشام برفراز ماذنه‏ها مى‏برند مسيحيت در خطر است‏»!و سخن آن دانشمند ديگركه مى‏گويد:«واى بر مسلمانان اگر معنى حج را ندانند و واى بر دنيا اگر مسلمانان معنى حج را بدانند».دليل ديگرى براى اين موضوع است.

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط khadem | 

 

 

نخستین جشن بازیگران سینمای ایران

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

این محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 

 

 

 

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

شهدا در قهقهه ی مستانه یشان عند ربهم یرزقونند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط khadem | 
 
نگاهي به زندگي" سهراب سپهري"
 
 
سهراب سپهري در 15 مهر ماه 1307،در شهر كاشان به دنيا آمد.پدرش اسدالله سپهري كارمند ادارهء پست و تلگراف بود و به هنر و ادب علاقه اي وافر داشت:(نقاشي مي كرد،تار مي ساخت، تار هم مي زد،خط خوبي هم داشت.)تصويري كه از او در معلم نقاشي ما ترسيم مي شود،اندكي دقيق تر و گوياتر است:(در خانه كارم كشيدن بود.بامداد به ديوار سپيد هشتي حياط پايين صورت مي كشيدم.با ذغال به آجر فرش ختايي حياط.با گچ به كاهگل تيرهء ديوار،با چاقو به تنهء روشن سپيدار.از اين ميان آلودن ديوار خطا بود.و پاداش خطا مشت و لگد بود. و پدر بود كه مي زد و جانانه مي زد.در من شوق تكرار خطا بود.و در او التهاب زدن.اما پدر بود كه دستم را گرفت و شيوهء كشيدن آموخت.بتهون را پدر هم مي زد،هم آموزش موسيقي مي داد.پدر در چهره گشايي دستي داشت.آدمش هميشه رزمنده بود.رستمش پيروز ازلي بود و سهرابش شكستهء جاودان.براي خود طرح منبت مي ريخت براي مادر طرح گلدوزي.خط را هم پاكيزه مي نوشت.)طرحي از پدر سپهري در همين اثر چاپ شده است.سپهري در سالهاي نوجواني پدرش را از دست داد.در يكي از شعرهاي دورهء جواني،از پدرش ياد كرده است:(خيال پدر) كه يك سال پس از مرگ او سروده است:
{در عالم خيال به چشم آمدم پدر
كز رنج،چون كمان قد سَروش خميده بود…
دستي كشيده بر سر و رويم به لطف و مهر
يك سال مي گذشت،پسر را نديده بود}
مادر سپهري(ماه جبين(فروغ ايران)سپهري)بود.بعد از فوت شوهرش،فرزندانش را بزرگ كرد و سهراب او را بسيار دوست مي داشت:(مادري دارم،بهتر از برگ درخت).فروغ سپهري در هنگام مرگ فرزندش زنده بود و در سنين بالاي 90،در اوايل خرداد ماه 1373در گذشت.مادر بزرگ سپهري(حميده سپهري)نام داشت كه شعر مي گفت و در كتاب( زنان سخنور ايران)چند شعر از او آمده است.پدر بزرگ مادر سپهري(ميرزا محمد تقي لسان الملك)ملك المورخين است كه بيشتربه نام(محمد تقي خان سپهر)ازاو ياد مي شود.وي مورخ بود وكتاب مشهور(ناسخ التواريخ) را در چند جلد نوشته است.
+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط khadem | 

 

آرماگدون. عوام فریبی و انتظار ظهور

 

صهیونیسم‌ یهودی‌ و مسیحی‌ از یک‌ سو با معرفی‌ چند سال‌ آینده‌ به‌ عنوان‌ دوران‌ ظهور، سیستم‌ سیاسی‌ حاکم‌ بر ایالات‌ متحده‌ را به‌ عنوان‌ یگانه‌ منجی‌ بشریت‌ تبلیغ‌ می‌کند...


خبرگزاری شبستان: سخن‌ به‌ گزافه‌ نگفته‌ایم‌ اگر دول‌ غربی‌ را در پیگیری‌ مسأله‌ «آخرالزمان‌» از ما شیعیان‌ به‌ مراتب‌ فعال‌تر بدانیم‌. بازخوانی‌ پرونده‌ «میشل‌ نوستر آداموس‌» از سوی‌ اورسن‌ ولز در فیلم‌ «مردی‌ که‌ آینده‌ را دید»، تنها یکی‌ از حلقه‌های‌ مشهور این‌ تلاش‌ است‌ که‌ اخیراً برخی‌ جامعه‌شناسان‌ و کارشناسان‌ امور ارتباطی‌ کشورمان‌ هم‌ بر آن‌ تفطن‌ یافته‌اند. حال‌ آنکه‌ این‌ زنجیره‌ حلقه‌های‌ دیگری‌ هم‌ دارد که‌ برخی‌ به‌ پیش‌ از ساخت‌ این‌ فیلم‌ ـ در دهه‌ هشتاد ـ و بعضی دیگر به‌ حوادث‌ قریب‌الوقوع‌ ماه‌های‌ آینده‌ مربوط‌ می‌شود. طراحی‌ «جنگ‌ ستارگان‌» از سوی‌ دولت‌ ریگان‌ نیز از جمله‌ حلقات‌ مشهود این‌ تئوری‌ است‌ که‌ پس‌ از روی‌ کار آمدن‌ دولت‌ بوش‌ پسر، دوباره‌ در دستور کار مقامات‌ کاخ‌ سفید قرار گرفته‌ است‌.

در مقاله‌ای‌ که‌ چهار سال‌ پیش‌ ترجمه‌ کردم ‌به‌ این‌ موضوع‌ اشاره‌ شده‌ که‌ مؤسسات‌ دینی‌ راستگرایان‌ مسیحی‌ از سال‌های‌ دهه‌ 80 میلادی‌، مردم‌ کشورهای‌ غربی‌ را به‌ ایمان‌ جمعی‌ به‌ وقوع‌ حادثه‌ای‌ بزرگ‌ در سرزمین‌ شام‌ توجه‌ داده‌اند. بنا به‌ پیش‌بینی‌ این‌ گروه‌ از مفسران‌ که‌ از جمله‌ مشاوران‌ عالی‌ کاخ‌ سفید محسوب‌ می‌شوند، در آینده‌ لشکری‌ از به‌ اصطلاح‌ دشمنان‌ مسیح‌ که‌ بدنه‌ اصلی‌ آن‌ از میلیون‌ها نظامی‌ تشکیل‌ یافته‌، از عراق‌ حرکت‌ می‌کند و پس‌ از گذشتن‌ از رود خشک‌ فرات‌ به‌ سوی‌ قدس‌ رهسپار می‌شود؛ اما نیروهای‌ مؤمن‌ به‌ مسیح‌ راه‌ این‌ لشکر را سد کرده‌، همگی‌ در دره‌ای‌ به‌ نام‌ آرماگدون‌ (یا همان‌ هرمجدّون‌) با همدیگر برخورد خواهند کرد. به‌ پیشگویی‌ و بلکه‌ برنامه‌ریزی‌ نظامی‌ این‌ دول‌ و به‌ منظور تسریع‌ در روند ظهور مسیح‌ یهودی‌، وقوع‌ نبردی‌ هسته‌ای‌ در این‌ منطقه‌ اجتناب‌ناپذیر است‌. جنگی‌ جهانی‌ که‌ به‌ مرگ‌ میلیون‌ها نفر غیر یهودی‌ و غیر مسیحی‌ بینجامد. چیزی‌ شبیه‌ اعتقاد غلط‌ برخی‌ افراد در کشور خود ما که‌ تسریع‌ ظهور حضرت‌ حجت‌(عج‌) را به‌ دامن‌ زدن‌ به‌ فساد و تباهی‌ منوط‌ می‌دانند.

جالب‌ توجه‌ این‌ است‌ که‌ اغلب‌ نظریات‌ تئوری‌پردازان‌ به‌ نام و مشهور‌ آمریکایی‌ در جهت‌ توجیه‌ منطقی‌ این‌ رویداد انجام‌ گرفته‌ که‌ به‌ عنوان‌ نمونه‌ می‌توان‌ به‌ نظریه‌ مشهور هانتینگتون‌ با عنوان‌ «برخورد تمدن‌ها» اشاره‌ کرد. نکته‌ مهم‌ و جالب‌ توجه‌ دیگر، حضور برخی‌ اسامی‌ در میان‌ باورمندان‌ به‌ این‌ تئوری‌ است‌ که‌ از جمله‌ سیاستگزاران‌ فعلی‌ ایالات‌ متحده‌ محسوب‌ می‌شوند و البته‌ از حدود سه‌ دهه‌ پیش‌ به‌ این‌ سو ـ یعنی‌ از اوایل‌ دهه‌ 70 میلادی‌ ـ در جهت‌ تحقق‌ این‌ نقشه‌ تلاش‌ می‌کرده‌اند. فی‌المثل‌ دانلدرامفلد و بوش‌ پدر و پسر که‌ هر دو از همفکران‌ دو کشیش‌ صهیونیست‌ هتاک‌ به‌ پیامبر اسلام‌(ص‌) یعنی‌ جری‌ فال‌ول‌ و پت‌ رابرتسون‌ هستند. انتخاب‌ بوش‌ پدر و پسر به‌ ریاست‌ جمهوری‌ ایالات‌ متحده‌ به‌ پیشنهاد و حمایت‌ فال‌ول‌ صورت‌ گرفته‌ است‌ و فال‌ول‌ همان‌ کسی‌ است‌ که‌ در طول‌ سی‌ سال‌ گذشته‌ رهبری‌ موج‌ نوی‌ صهیونیسم‌ مسیحی‌ را در ایالات‌ متحده‌ به‌ عهده‌ داشته‌ است‌. دو شبکه‌ تلویزیونی‌ پت‌ رابرتسون‌ و جری‌ فال‌ول‌ به‌ طور متوسط‌ قریب‌ به‌ بیست‌ میلیون‌ خانوار را تحت‌ پوشش‌ دارند و این‌ در حالی‌ است‌ که‌ اغلب‌ ناظران‌، شمار معتقدان‌ به‌ وقوع‌ جنگ‌ هسته‌ای‌ آرماگدون‌ را تا هفتاد میلیون‌ نفر تخمین‌ می‌زنند.

عمده‌ دلیل‌ باورمندان‌ به‌ الهیات‌ آرماگدون‌، وجود آیاتی‌ در کتاب‌ مکاشفات‌ یوحناست‌ که‌ به‌ تلویح‌ از وقوع‌ جنگی‌ در دره‌ مجدو و با حضور سپاهیانی‌ از ملل‌ مختلف‌ سخن‌ می‌گویند. از آنجا که‌ از جمله‌ این‌ حاضران‌ سپاهیانی‌ از بابل‌ ـ عراق‌ کنونی‌ ـ و همچنین‌ شمال‌ آفریقا هستند و هم‌ از آنجا که‌ در کتب‌ «عهد عتیق‌» و «جدید» سخنی‌ از نژاد زرد گفته‌ شده‌، امروزه‌ برای‌ تطبیق‌ این‌ عناوین‌ بر دول‌ یا ملت‌های‌ کشورهایی‌ چون‌ عراق‌ و ایران‌ و لیبی‌ و سودان‌ و از سوی‌ دیگر چین‌ و کره‌ شمالی‌ تلاش‌ معتنابهی‌ صورت‌ می‌گیرد. چنانکه‌ حتی‌ نظریه‌پردازانی‌ رسمی‌ چون‌ هانتینگتون‌ عمده‌ دلیل‌ لزوم‌ اتحاد ملل‌ غربی‌ را، نزدیکی‌ قریب‌الوقوع‌ تمدن‌های‌ کنفوسیوسی‌ و اسلامی‌ می‌دانند. دوست‌ عزیز ما جناب‌ سید امیر حسین‌ اصغری‌ در مقاله‌ای‌ جداگانه‌ به‌ تطبیق‌ این‌ تئوری‌ها اقدام‌ کرده‌اند و تلاقی‌ خطوط‌ اصلی‌ نظریات‌ تافلر، فوکویاما و هانتینگتون‌ را با تبلیغات‌ کشیشان‌ صهیونیست‌ آمریکایی‌ نشان‌ داده‌اند.
نکته‌ مغفول‌ عنه‌ همه‌ این‌ جهت‌گیری‌ها، انطباق‌ کامل‌ پیشگویی‌های‌ دو کتاب‌ یوحنا (سنت‌ جان‌) یعنی‌ مکاشفات‌ و انجیل‌، بر وجود مقدس‌ امام‌ عصر(عج‌) است‌ که‌ در ادامه‌ مطلب‌ به‌ اجمال‌ به‌ آن‌ اشاره‌ خواهیم‌ کرد، اما پیش‌ از ورود به‌ آن‌ بحث‌ تحلیلی‌ اشاره‌ به‌ سابقه‌ای‌ تاریخی‌ ضروری‌ به‌ نظر می‌رسد.

ادامه دارد...

منبع:www.zohoor.irib.ir

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط khadem | 

 

ناگفته هایی تکان دهنده از زندگانی امام موسی صدر

 

خصوصيات اخلاقي امام موسي صدر و مخالفت ها و كارشكني هايي كه از جانب دشمنان دوستان، نسبت به وي و جنبش امل اعمال مي شد، برخي ناگفته هادارد كه كمتر كسي به آن پرداخته است.

از آقاي صدر سوال مي‌کردم كه شما چرا به كليسا مي‌رويد و براي مسيحيان سخنراني مي‌كنيد؟ چرا اين رويه را ادامه مي‌دهيد؟  که ايشان دقيقا اين آيه را تلاوت مي‌کردند: «قل يا اهل الكتاب تعالوا الي كلمه سواء بيننا و بينكم ان لا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا و لايتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله». ايشان مي‌گفتند: «ما شيعيان نه تنها به اهل سنت، که به مسيحيان نيز بايد نزديک شويم، تا بتوانيم اسلام را به عنوان ديني جهاني، انساني، بشردوست، و نه جنگ طلب، به دنيا معرفي كنيم».

وقتي ما به سازمانهاي فلسطيني نگاه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه هر گروه نوكر يك رهبر عرب يا يك كشور خارجي است؛ به عبارت ديگر فضاي سياسي جهان عرب اجازه نمي‌دهد که فلسطيني‌ها مستقل باشند. مثلا نيروهاي ماركسيست فلسطيني، مثل نايف حواتمه، احمد جبرئيل و جرج حبش، نه تنها از مسكو دستور مي‌گيرند، بلکه حتي به مباني اصولي تفكر ماركسيسم نيز بي‌توجه هستند؛ اينها تنها نگاه مي‌کنند که مسکو چه مي‌گويد؛ ضمنا با آن دسته از كشورهاي عربي نيز كه تمايل چپ دارند، مثل ليبي، الجزاير و تا حدودي مصر زمان عبدالناصر، مرتبط هستند. خوب طبيعتا هم مسکو، هم رهبران عرب و هم اين افراد، با ظهور يك ايدئولوژي‌ كه بتواند جوانها را جذب كند، مخالف هستند؛ بنابراين با آقاي صدر و با دکتر چمران مخالف مي‌شوند. چرا؟ براي اين‌که بخش اعظم مردم لبنان كه شيعه هستند، دور آقاي صدر جمع مي‌شوند و يك مبارزه ايدئولوژيك را شروع مي‌كنند. اين گروه ها ايشان و دکتر چمران را عامل اسرائيل مي‌دانستند؛

شما آثار اين مخالفت ها را اول انقلاب در خود ايران هم مي‌توانيد مشاهده کنيد. گروه‌هاي راديكال داخل ايران، امثال مجاهدين و فداييان خلق، از همان اول عليه امام صدر و دکتر چمران موضع گرفتند، بيانيه امضاء كردند و بر ديوارهاي شهرها شعار نوشتند؛ آنها وقتي شعار مي‌دادند که «قاتل تل‌زعتر قاتل خلق ما شد»، منظورشان دکتر چمران بود؛ اين تبليغات در واقع از اختلافات لبنان بود که به ايران كشيده شد.

درباره رابطه امام موسي صدر با لبنان هم بايد گفت كه روابط ايشان با حافظ اسد خوب بود؛ اما در جلسات خصوصي تاکيد داشتند که بيش از ديگران، با حضور نيروهاي سوريه در لبنان مخالف هستند. آن زمان روابط طوري بود که نمي‌شد اين مواضع را علني کرد؛ همانطور که مي‌دانيد، سياستمداران نمي‌توانند همه منويات خود را بطور علني بيان کنند. اما چيزهايي كه خدمت شما عرض مي‌كنم، دقيقا گفته‌هاي ايشان است.

ايشان در رابطه با انقلاب ايران مقاله‌اي تحت عنوان «نداي پيامبران» نوشت که متن فرانسوي آن در روزنامه لوموند پاريس و ترجمه عربي آن در روزنامه النهار لبنان به چاپ رسيد. شما با مطالعه آن مقاله به خوبي مي‌توانيد دريابيد که آقاي صدر چه راهي را تعقيب مي‌كرد؛ ايشان در آن مقاله ماهيت انقلاب اسلامي ايران را تشريح و روي اين موضوع بحث مي‌کند که اگر آقاي خميني پيروز شود، چه اتفاقاتي در سطح جهان اسلام و بلکه کل دنيا رخ خواهد داد. يادم هست که مرحوم چمران زماني اظهار داشت که شايد پنجاه درصد اين مقاله بود که باعث شد تا آقاي صدر را از صحنه خارج كنند. اين را چمران مي‌گفت؛ حالا تحليلش چگونه بود، من نمي‌دانم؛ شايد درست مي‌گفت و روزي صحت سخن او ثابت شود.

من اعتقاد دارم که قدر و شاه به رغم همه آن دشمني‌ها در ماجراي ربوده شدن آقاي صدر نقشي نداشته‌اند؛ لااقل من سندي در اين خصوص مشاهده نکردم. حقيقت آن است که شاه و قدر اينجا در يک موقعيت گازانبري گير کرده بودند. از يک طرف مي‌خواستند قذافي را که شديدا با او دشمن بودند، در هم بکوبند؛ يعني از مسأله ربودن آقاي صدر عليه قذافي استفاده تبليغاتي كنند،؛ از طرف ديگر از اين‌كه آقاي صدر در لبنان نباشد، خوشحال بودند. به هر حال با شناختي که من از قدر پيدا کردم، بسيار محتمل مي‌دانم که او توانسته باشد به اطلاعات بيشتري در رابطه با ربوده شدن آقاي صدر دسترسي پيدا كند.

آخرين باري که من آقاي صدر را ملاقات کردم، همان روزي بود که ايشان عازم ليبي شدند. فكر مي‌كنم روز جمعه 25 اوت سال 1978 بود. وقتي من وارد ساختمان محل اقاتم شدم، آقاي صدر را ديدم که از آسانسور بيرون آمده و به بخش لابي وارد شدند. سلام عليکي کرديم و پرسيدم شما کجا و اينجا کجا؟ گفتند که من مسافر و عازم ليبي هستم؛ آمده بودم با آقا مرتضي [طباطبايي] و خانواده‌اش خداحافظي کنم. آنها نبودند و مزاحم خانواده شما شدم. خانم شما زحمت کشيد و سيگاري خريد؛ اما مرتضي نيامد. بنابراين تلفني خداحافظي خواهم کرد. گفتم ليبي براي چه؟ گفتند بومدين وساطت كرده كه با قذافي آشتي كنيم؛ گفتم شما كه نبايد اينقدر ساده باشيد؛ شما را به خدا سفر را لغو كنيد. پرسيدم حالا چه كساني با شما همراه هستند؟ گفتند شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين. گفتم من مخالفم؛ من قذافي را اصلا داخل آدم نمي‌دانم که شما به ديدنش برويد؛ اگر مي‌توانيد، به اين سفر نرويد؛

من مصاحبه‌اي از قذافي با الحوادث دارم كه آن را به آقاي خميني هم نشان دادم. براي اين‌كه مي‌خواستم ايشان را تشويق كنم كه مسأله آقاي صدر را تعقيب كنند. گفتم اين مصاحبه بيانگر آن است که قذافي انقلابي نيست و دروغ مي‌گويد. سليم اللوزي از او ‌پرسيده بود كه به نظر شما انقلاب ايران به كجا خواهد رسيد؟ قذافي پاسخ داده بود که انقلاب ايران انقلابي است كه به زودي به زباله دان تاريخ خواهد پيوست. اين مصاحبه قبل از پيروزي انقلاب انجام گرفته بود. قذافي در آن مصاحبه خودش را مافوق همه رهبران جهان عرب و اسلام قلمداد مي‌کند. از جمله مي‌گويد که اسلام اصلا همين کتاب سبزي است که من نوشته‌ام؛ قرآن نيز همين است و انقلاب هم همين است. بقيه انقلاب‌ها و از جمله انقلاب ايران، به زباله‌دان تاريخ خواهند پيوست.

تكبر قذافي زبانزد تمامي سياست مداران دنيا است. شما ديديد قذافي با آقاي خامنه‌اي چكار كرد؟ يك چادري در بيابان زده بود و در كنج آن به انتظار آقاي خامنه‌اي نشسته بود؛ درب ورودي چادر را آنقدر كوتاه گرفته بود كه وقتي آقاي خامنه‌اي وارد مي‌شود، اينطور تداعي شود که در مقابل قذافي تعظيم کرده است! مخصوصا هم دوربين و تشکيلات فيلم‌برداري را آماده کرده بود تا نشان دهد، که من که هستم و آقاي خامنه‌اي که است! كه البته ايشان با کمي گردش طوري وارد چادر شده بودند که رويشان به سمت قذافي نبود و با اين كار نقشه او را نقشه بر آب كردند. تلويزيون اين صحنه را نشان داد ...

شهيد چمران را نيز كمتر از امام موسي صدر آزار و اذيت نكردند. آخرين بار فكر مي‌كنم که در جريان شهادت علي عباس از بچه‌هاي لبنان بود که با چمران ديدار کردم. او به تهران آمده بود تا در جلسه‌اي که براي علي عباس گرفته بودند، شرکت کند. يادم هست که جريان بني‌صدر اتفاق افتاده بود؛ به چمران گفتم كه آقاي خميني تصميم دارند تا شما رئيس جمهور بشويد؛ بنابراين ديگر به جبهه باز نگرد. اما چمران گفت «فلاني؛ بيا ببوسمت؛ اين آخرين سفر من است و ديگر بر نمي‌گردم». همينطور هم شد؛ چهل و هشت ساعت نشد که دکتر چمران به شهادت رسيد.

منبع:سایت بازتاب

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/22ساعت 1:40 بعد از ظهر  توسط khadem | 

 

علم . ایدئولوژی . بیطرفی

استاد حسن رحيم پور ازغدي
 

 

ما بايد بين فرهنگ و تمدن فرق بگذاريم تمدن جسم است و فرهنگ مقوله ديگري است. درست است كه نمي‌شود تمدن را از فرهنگ كاملاً تفكيك كرد. اما مي‌شود تفكيك اجمالي و موردي نمود. يعني يك ملازمه قطعي علمي بين اين دو لزوماً وجود ندارد چون گاهي عللي خارج از فرهنگ وارد جامعه مي‌شوند و تمدن آن جامعه را مي‌سازند. بسياري از نكات مثبتي كه الآن در تمدن غرب وجود دارد ريشه فرهنگ غربي ندارد و از جاهاي ديگر از جمله جهان اسلام رسيده است. از قرن 9 ميلادي تا قرن 15 ميلادي غرب بر سر سفره علوم و فرهنگ و تمدن اسلامي نشست و 6 قرن ترجمه كرد و از قرن 15 ميلادي كم‌كم تكان خوردند و بحث رنسانس و امانيسم و رفورميسم و عقل‌گرايي و تجربه‌گرايي را بعد از تماس با جهان اسلام مطرح كردند. بنابراين تشكر از غرب به خاطر علوم جديد مثل اين است كه شما به خاطر پس گرفتن بخشي از ميراث خودتان از كسي متشكر باشيد. البته تشكر كردن عيبي ندارد ولي بايد معلوم باشد كه اصل قضيه اين بوده است. منت‌گذاري اوريايي‌ها بر ما مثل منت‌گذاري كسي است كه جيب فرد ديگري را زده و بعد با مقداري از پول خودش، او را به شام دعوت مي‌كند. الآن قضي اين است. وضعيت مسلمان‌ها با علوم و تمدن جديد مثل اين مثال است. بدون ناديده گرفتن پيشرفت و تكنولوژي غرب به خصوص در 100 سال اخير و بالاخص در 60 و 70 سال اخير كه يك سابقه بي‌نظير در غرب اتفاق افتاد بايد بدانيم كه اين پيشرفت از كجا شروع شد و استارت آن كجا زده شد و مواد اوليه آن را از كجا گرفتند كه بعد از 3 و 4 قرن به اينجا رسيدند ضمن اينكه نبايد علم و تكنولوژي را بت كرد. بلكه بايد آنها را ارزشي در جدول ارزشي خودمان بدانيم و بايد آنها را زير سايه ارزش‌هاي اصل مثل توحيد قرار داد و نبايد آنها را مستقلاً بت كرد. ولي ارزش آنها در جاي خودش محفوظ است. خلاصه ما نبايد بگذاريم كلاه خودمان را سر خودمان بگذارند و منت هم بگذارند كه شاگردي غير از بردگي است. عيبي ندارد كه فردي به‌صورت ابزاري به ملتي احترام بگذارد و از آنها چيزي بياموزد و در عين حال در عقل ديني و معارف انساني و مفاهيم نظري آنها حساس باشد و سؤال طرح كند، اينها را نبايد با هم مغالطه كرد اينها دو مقوله جداست. به هم مربوط هستند ولي يكي نيست و از هم مستقل هستند. اگر غرب به فضا موشك فرستاده است يا فلان امتياز علمي را دارد و يا سرمايه و ارتش مجهز دارد اين دليل بر آن نيست كه انسان‌شناسي و فلسفه درست هم داشته باشد الآن توجه به فرهنگ و لباس و ارزش‌هاي غربي در دنيا و حتي در ايران نه به دليل قدرت استدلال اين فرهنگ است و نه به علت تفرق نظريه آن است. بلكه به علت قدرت نظامي و اقتصادي و تبليغاتي اوست اگر واقعاً اروپاي غربي و امريكا فقير بودند آيا باز هم اين همه الگوبرداري و تقليد از آنها در لباس و مدل مو و نحوه حرف زدن و غذاخوردن وجود داشت؟ چون ثروتمند هستند اين‌گونه است. اين تقليد از غربي‌ها هم مثل كارهاي فردي است مثلاً در يك جامعه فقرا از ثروتمندان تقليد مي‌كنند. مي‌گويد چون‌كه او ثروتمند است و ماشين و خانه خوبي دارد پس بايد اداي او را درآورد. بچه يك فقير در طرح حرف زدن اداي بچه سرمايه‌دار را در مي‌آورد حالا چه كسي گفته است كه چون او بچه پولدار است پس شعور هم دارد؟ چرا چون ثروتمند است و زور دارد در همه چيز از او تقليد مي‌كنند؟ اينها مقوله‌هاي روان‌شناسي است. چرا در دانشگاههاي فلسفه دنيا همه جا بحث كانت، دكارت،‌ استراكميل، جان لاك، ويليام جيمز و مطرح مي‌شود ولي حكيم هندي يا چيزي مطرح نمي‌گردد؟ براي اينكه هند فقير است. نه به خاطر آنكه فرهنگ هند از فرهنگ غرب فقيرتر است. كه اصلاً اينها قابل مقايسه نيست. فرهنگ هند و چين و حتي بعضي از فرهنگ‌هاي عقلي و معارفي در افريقا و حتي در اروپاي قبل از اين دوره، خيلي مباحث عميق داشت. ولي چرا اين مباحث در دنيا مطرح نيست؟ براي اينكه هندي‌ها فقير و گرسنه‌اند. اينكه فلان جامعه‌شناس امريكايي يا غربي و يا فلان اقتصاددان انگليسي يا آلماني يا فرانسوي فلان مطلب را گفت. چرا اين قدر مهم است؟ بلكه بايد حرف آنها را شنيد راجع به آنها و فكر كرد ولي اين روحيه‌ها در دانشگاهها وجود ندارد. در كل جهان اسلام و شرق و افريقا و آسيا و امريكاي لاتين اين روحيه را كشتند، شخصيت‌ها را كشتند. لذا اگر الآن اقبال به فرهنگ چين و هند و افريقا وجود ندارد علتش اين نيست كه فرهنگ اينها فقيرتر از فرهنگ غرب است بلكه علت آن است كه اقتصاد آنها فقير است و الا فلسفه آنگولاجكسون اروپاي غربي و به خصوص انگليس و آمريكا جزء فقيرترين فلسفه‌هاي دين است. هر كسي كه فلسفه غرب و فلسفه شرق مي‌شناسد و با مفاهيم اسلامي آشناست اگر فلسفه آنها را بخواند مي‌فهمد كه جزء فقيرترين و بي‌چيزترين فلسفه‌هاي دنيا، فلسفه آنگولاجاكسون است اصلاً فلسفة ضد فلسفه است چون بزرگترين افتخارشان فلسفه تحليلي و پراگمانيسم است كه هر دوي آنها به معناي نفي فلسفه است. و مي‌گويند همه مباحث فلسفه، بحث‌ها و گره‌هاي لفظي است و ما اصلاً مشكل عقلي نداريم. مثل كسي كه عقل ندارد و همه دنيا را بدون مشكل مي‌بيند. اصلاً فلسفه تحليلي سفارش اين است و مي‌گويد تمام دعواها و بحث‌هايي كه حكما و فلاسفه كرده‌اند. و اين همه كتابهاي قطور و اخلاق نظري و الهيات به وجود آوردند علت همه اينها سوء تفاهم لفظي بوده است. اصلاً مشكلي وجود ندارد. اين بزرگترين شاهكار فلسفه آنگولاجاكسون است. فلسفه لينگوويستيك و فلسفه زباني يا فلسفه تحليلي اين است كه بالاترين سطح فلسفه آنان مي‌باشد. امريكا كه اصلاً چند قرن است كه بوجود آمده است و اروپايي‌هايي كه از كشورشان فرار كردند و يا آنها را بيرون كردند به امريكا رفتند و زير پرچم انگليس كشور تشكيل دادند و بعداً هم مستقل شدند پس امريكا چيزي به نام تاريخ و فرهنگ ندارد. و كشورهاي بي‌تاريخ مي‌باشد. و با اروپا فرق مي‌كند. كه اينها فرهنگ و تاريخ دارند. چرا توجهات به فرهنگ بي‌تاريخ‌ترين كشور جلب مي‌شود؟ براي اينكه پول و زور و رسانه دارد نه به دليل اينكه منطق و استدلال دارد و قوي‌ترين حرفهاي فلسفي آنجا زده شده است. اما اين مغالطه هميشه غالب است. و حتي در وراي ذهن من و شما هم هست. وقتي‌كه صحبت از يك فيلسوف غربي يا امريكايي مي‌شود فوري حرف او را بزرگ مي‌دانيم اما وقتي صحبت از يك فيلسوف شرقي يا هندي مي‌شود. حرف او را نقد مي‌كنيم. اينها مسائلي است كه به‌صورت ناآگاهانه به آنها معتقديم. و جزء اعتقادات پس پرده است.پس ادا درآوردن غير از فهم مطلب است. يكي از سوء تفاهم‌هايي كه سر مسأله توليد علم و نحوه انتقال علوم از جهان اسلام به غرب پيدا شده است و خيلي‌ها بر آن مشكل دارند و در اين گرداب گير افتاده‌اند همين مي‌باشد و مشكل الآن هم نيست بلكه مربوط به قرن 17 و 18 ميلادي در غرب و در 100 سال اخير در جهان اسلام مي‌باشد. مشكل اين است كه مي‌گويند چون در غرب تكنولوژي از وقتي شروع شد كه آنها متافيزيك را رقيق كردند و آن را ضعيف و حذف نمودند و الهيات مسيحي و الهيات عقلي و فلسفي را كنار گذاشتند و گفتند كه ما اصلاً الهيات نمي‌خواهيم بلكه ما مي‌خواهيم زندگي‌مان ار بكنيم. و هدف آفريده شدن جهان براي ما مهم نيست. آنها گفتند كه ما از اين به بعد به غايت جهان كاري نداريم بلكه ما با مكانيزم جهان كار داريم. به نظر ما نه تنها جهان و انسان غايت ندارد پس سياست و فلسفه هم غايتي ندارد. و اينها حرف آدم‌هاي بي‌كار است. اينكه چرا آمده‌ از كجا آمده‌ام به كجا مي‌روم حرفهاي مفت است. و سرت را زير بينداز و فكر كني كه چگونه مي‌شود بهتر زندگي كرد. و اينكه چگونه مي‌شود كه كمتر زحمت كشيد و بيشتر لذت برد. و مسئوليت و تكليف و هدف و غايت را انكار كردند شعار فرانسيس بكن كه پدر علوم تجربي و علوم جديد و در اواخر قرون وسطي جزء شاگردان دانشگاههاي اسلام بود اين بود كه «از اين به بعد ديگر اهميت ندارد كه جهان و انسان چرا هست. آنچه مهم است آن است كه چه كنيم كه بيشتر از دنيا استفاده كنيم و لذت ببريم» يعني سرت را بالا نگير بلكه سرت را پايين بينداز و راهت را ادامه بده. فرهنگ شرقي و مرتازهاي هندي و چيني كه تحت عنوان عرفان‌هاي شرقي مطرح هستند جهت عكس اروپايي‌ها را گرفتند. و گفتند كه نبايد پايين را نگاه كرد بلكه بايد گوشه‌اي نشست و سر را بالا گرفت و در 40 و 50 سال زندگي فقط بايد در عوالم معنوي فكر كرد.و به حق و باطل و تكليف و اقتصاد و جامعه كاري نداشت. و علم و سياست و نوع پوشش و غذا را بايد كنار گذاشت. و بايد به محتويات عالم فكر كرد و با اطراف كاري نداشت. ولي فرهنگ اسلامي با هر دو تفريط مبارزه مي‌كند و مي‌گويد كه هم بايد به چرايي زندگي و هم به چگونگي زندگي انديشيد و بايد درست زندگي كرد و در حوزه مادي و معنوي، امروز نبايد با فردا مساوي باشد. و بايد عقل را بكار انداخت كه جامعه‌اي كه از عقل خود استفاده نكند جامع ديني نيست. در فرهنگ اسلامي آدمي از عقل استفاده نمي‌كند آدم متدين نيست و عقل را به كار انداختن و حل مشكلات عبادت است. بعضي‌ها مي‌گويند كه ما هميشه مشغول زندگي مساوي هستيم پس كي ترقي معنوي و عبادت بكنيم» اين سوال در فرهنگ غرب و شرق بي‌جواب است و يك جواب در فرهنگ اسلامي دارد و اين است كه همان لحظه‌اي كه دنبال درس و دانشگاه و كار هستي همان‌ها عبادت هستند به شرط اينكه با توجه به هدف درست انجام بشوند. پس آزمايشگاه يك فرد مسلمان به منزله مسجد اوست و كارخانه او نيز محل عبادت او مي‌گردد. هر جا كه هست براي او مسجد مي‌شود البته اگر با هدف الهي و انساني عمل كند. خانه‌داري و رسيدگي به فرزند و همسر و احترام به پدر و مادر همه عبادت است ولي بايد به هر دوي دنيا و آخرت رسيدگي كرد. در روايت است كه «اگر كسي دنيايش را به خاطر آخرت و يا آخرتش را به خاطر دنيا رها كند هيچ كدام از ما نيستند» اينها حرفهاي بديهي نيست آخرين و جنجالي‌ترين بحث‌هاي فلسفي در دنيا همين‌هاست و هنوز جوابي براي اينها ندارند. غربي‌ها متافيزيك را كنار گذاشتند تا علم رشد كند. در حالي‌كه در جهان اسلام علم زير سايه متافيزيك رشد كرد. آنها گفتند كه بين علم و متافيزيك تضاد وجود دارد و يا بايد به الهيات و تقدير و مبدا و معاد معتقد بود و بحث‌هاي عقلي و فلسفي و الهياتي كرد يا در آزمايشگاه بحث تجربي استقرائي آزمايشگاهي كرد. اين دو با هم سازگار نيست. اين نقطه شروع انحراف تمدن جديد غرب بود. گفتند كه ديگر علم كنيز فلسفه و دين نيست بلكه علم مستقل است. اما با كمال تأسف الآن علم كنيز سرمايه‌دارها و صاحبان قدرت شده است. علمي كه از حوزه اخلاق و الهيات كنار كشيده شد و سكولاريزه گرديد. الان در خدمت استعمار جهاني و آدم‌كشي و تكنولوژي مواد مخدر و سكس و خشونت و دروغ‌گويي و شستشوي مغزي و جنگ رسانه‌اي درآمده است. غربي‌ها وارد دانشگاههاي اسلامي شدند و گفتند : «كه ايدئولوژي و تقيد و تعهد، تعصب است بلكه علم بايد آزاد باشد» آزادانديشي به مفهومي كه غربي‌ها مي‌گويند نه تفكر آزاد از استبداد و كليشه و سنت‌هاي غلط است بلكه تفكر آزاد از تعهد و مسئوليت انساني است و كم‌كم تبديل به تفكر آزاد از منطق شد و به نسبي‌گرايي و شكاكيت رسيد و به اين رسيد كه همة مفاهيم تاريخي هستند و ما هيچ مفهوم فراتاريخي نداريم لذا هيچ حكم فراتاريخي و شريعت ابدي وجود ندارد. منشأ همه اينها از اين نوع تفكرات است. غربي‌ها گفتند كه «فارغ از هر نوع ايدئولوژي و تعهد و مسئوليت بايد آزاد انديشيد تا علم رشد كند. بايد فارغ از متافيزيك و الهيات و عقل فلسفي بسته، انديشيد» دانشگاه و دانشجو هم قبول كردند كه هيچ تعهدي نسبت به هيچ اصل پيشينه‌اي نداشته باشند و آزادانه شروع به تفكر كنند، و بي‌طرف باشند» و از آزادانديشي، بي‌طرفي و لاقيدي و بي‌تعهدي نسبت به انسان و خدا را نتيجه گرفتند و حق‌الله و حق‌الناس را فراموش كردند. و گفتند : علم براي علم و هنر براي هنر است و اينكه علم و هنر در خدمت ايدئولوژي و در خدمت به خلق و در خدمت ارزش‌هاي اسلامي باشد درست نيست. پس «علمي شدن به معني بي‌طرف بودن و معني نداشتن حق و باطل» گرديد و بي‌تعصبي تبديل به بي‌تفاوتي شد و اين‌گونه هم نماند. بعدها براي كارهاي علمي، قيمت پيشنهاد كردند و براي ساخت سلاح‌‌هاي شيميايي دانشمندان را خريدند. اين‌گونه بود كه تحت عنوان مبارزه با سنت و تعصب و خرافات و ارتجاع كل هنرمندان و دانشمندان را از جبهه خدا و حق و از كنار محرومين و ضعفا بيرون كشيدند و در اردوي سرمايه‌دارها و استعمارگران و امپرياليسم بودند. همه دانشمنداني كه بمب‌هاي كشتار جمعي مي‌سازند جاني و جلاد نيستند بلكه اغلب آنها انسانهاي دانشگاهي هستند كه حرفهاي روشن فكري هم مي‌زنند.مگر هر كسي كه در خدمت استكبار جهاني در آمده است جاني بالفطره است. بلكه آنها عالم بي‌تعصب هستند. عالمي هستند كه مي‌گويند ما به چرايي و غايت و هدف و ايدئولوژي كاري نداريم بلكه علم براي علم است و ما مي‌خواهيم به مسائل، علمي نگاه كنيم. اين‌گونه مي‌شود كه اگر به مسائل علمي نگاه كردن به اين معني مي‌شود هر كسي پيشنهاد قيمت بالاتر دهد دانشمند را مي‌خرد» الآن بسياري از دانشمنداني كه در آزمايشگاههاي غرب كار مي‌كنند عاشق علم هستند. نظريه نسبيت اينشتين در خدمت چه كسي قرار گرفت؟ در خدمت بمباران ناكازاكي و هيروشيما قرار گرفت. جالب است كه در آن زمان ژاپن تسليم شده بود اما امريكا براي آزمايش بمب‌هاي خود، اين دو شهر را بمباران كرد. بعد از بمباران هيروشيما مي‌خواستند شهر ديگري غير از ناكازاكي بمباران شود. خلبان مي‌گويد : من آن شهر ديگر را پيدا نكردم و گفتم كه دارم برمي‌گردم. از برج فرماندهي پرسيدند كه آيا سر راهت هيچ شهر ديگري نيست؟ من گفتم : چرا يك شهر هست. دستور دهيد كه بمب را همانجا بينداز» از ژاپني‌ها بايد پركاري و تلاش و پيگيري را ياد گرفت مثلاً ژاپني‌ها به دولت فشار مي‌آورند كه تعطيلات را كم كنيد. اما خيال نكنيد ژاپن، آش دهان‌سوز است بلكه حكومت و ملت ژاپن، يك ذره استقلال ملي و سياسي ندارند و نمي‌توانند كوچكترين تصميم را براي خودشان بگيرند. كره جنوبي و ژاپن اصلاً تصميم‌ساز نيستند. نوبل كه جايزه صلح نوبل به نام او مي‌باشد مخترع ديناميت است. جالب است كه جايزه صلح جهاني به نام مخترع ديناميت درست كرده‌اند. اينها سرنوشت علم و تكنولوژي بدون غايت و هدف مي‌باشد. علم سكولار، علم بدون الهيات است. علمي كه با فداكاري ندارد. غربي‌ها دانش را ارزش جدا كردند و به ضد ارزش وصل نمودند بايد توجه كرد كه اصلاً علم و تكنولوژي و هنر بي‌طرف ندارد اگر تخصص و هنر و عرضه انسان در خدمت مردم و محرومين و فقرا نباشد و در صف خدا و توحيد و عدالت نباشد حتماً در صف ظلم و ضد خدا و ضد مردم است. ولي ممكن است عالم و دانشمند آگاه به مسائل و مقصر نباشد و از بسياري از مسائل و اطلاع هم نداشته باشد اما او با ناآگاهي خود به سودجويان كمك مي‌كند. ممكن است كسي پشت كامپيوتر نشسته است اصلاً در ذهنش تجاوز به حقوق بشر، صدمه زدن به ديگران، جنايت كردن و يتيم كردن بچه‌ها نباشد بلكه فقط كار علمي انجام مي‌دهد. اما بايد شعور داشته باشد و از خودش بپرسد كه اين تخصص من در خدمت چه چيزي و چه كسي قرار مي‌گيرد و تكليف علم و تخصص من با متافيزيك الهيات و اخلاق و مبدا و معاد چه مي‌شود. او در نتيجه ناآگاهي خود عملة آماتور ظلمه مي‌شود. و بسياري از آنها پول زيادي هم نمي‌گيرند و آماتور و عاشق علم هستند ولي عاشق احمق علم مي‌باشد. حماقت معني‌‌‌اش همين است. احمق كسي است كه علت كار را نمي‌پرسد. احمق و سفيه با مجنون و ديوانه فرق دارند. احمق به معناي خل و چل نيست. ديوانه كسي است كه او را بايد به تيمارستان ببرند احمق را به تيمارستان نمي‌برند بلكه احمق‌ها كل جامعه را به ديوانه خانه تبديل مي‌كنند چون احمق كسي است كه سرش را پايين انداخته و كاري را انجام مي‌دهد ولي علت آن را نمي‌داند ولو متخصص و پركار و ثروتمند هم است. احمق‌ها كساني هستند كه نمي‌دانند كه هزينه و فايده كار انجام شده چقدر است و اينكه كار از كجا شروع مي‌شود چرا شروع مي‌شود و به كجا ختم مي‌گردد. فقط يك چيز را مي‌فهمد و آن اينكه سرش را پايين بيندازد و مثل چرخ دنده‌هاي ماشين كار انجام دهد. و توليد براي مصرف و مصرف براي توليد انجام دهد. حضرت امير مي‌فرمايند : «مؤمن كسي است كه از خودش اين سه سؤال را بپرسد كه من از كجا آمده‌ام و براي چه آمده‌ام و به كجا مي‌روم» اينها سؤالهايي است كه احمق‌ها از خودشان نمي‌پرسند ولو اينكه متخصص باشند. و جامعه بشري هر چه ضرر مي‌بيند از حاكمان و مديران احمق است. اصلاً يكي از زواياي انحراف غرب، تفكيك علم از الهيات است. و اينكه پيشرفت علم را با پيشرفت الهياتو دين يكي دانستند. در غرب، در مجهولات دنبال خدا مي‌گشتند يعني هر چيزي را كه نمي‌شناختند به خدا نسبت مي‌دادند بعد از مدتي كه آن مطلب را مي‌فهميدند مي‌گفتند «خوب ديگر احتياج به خدا نيست» يعني در تاريكي‌ها دنبال خدا مي‌گشتند. اما در فرهنگ اسلامي باشد در روشني به دنبال خدا گشت نه در تاريكي. و انسان هر مطلبي را كه نمي‌فهمد مثلاً چگونه زلزله مي‌شود يا چگونه باران مي‌آيد و چگونه بيماري شفا پيدا مي‌كند تازه همان جاست كه بايد خدا را بشناسد. نه اينكه مطلبي را كه نمي‌فهمي به خدا نسبت بدهي و نتيجه آن، اين مي‌شود كه هر چه علم پيشرفت كند خدا عقب‌نشيني مي‌كند. در غرب هر چه علم جلو مي‌آمد دين و الهيات و ارزش و اخلاق عقب مي‌رفت. در فرهنگ اسلامي درست برعكس بود و جامعه بي‌سواد جزيره‌العرب را كه 10 نفر باسواد داشت با شعارهاي متافيزيكي تبديل به پيشرفته‌ترين جامعه از لحاظ تمدن و علم و فرهنگ و اقتصاد و قدرت و ثروت كرد. يعني زير سايه اخلاق و متافيزيك و الهيات و عقل و عدالت و ارزش‌ها، علم اين‌قدر پيشرفت كرد. در فرهنگ اسلامي در روشنايي بايد دنبال خدا گشت چون كه خدا نور است. و لذا هر زمان مكانيزم جهان از نظر علمي شناخته شد الهيات و دين عقب‌نشيني نمي‌كند. الهيات اسلامي علم را زير سايه خودش پرورش مي‌دهد. توجيه و تفسير مي‌كند و به آن جهت مي‌دهد. بنابراين پيشرفت انسان يك لكه ترديد و سؤال براي خدا نيست براي اينكه خود انسان هم آيت‌الله  قدرت خداست. بعضي‌ها از روي انسان به نفي خدا مي‌رسند از انسان كه بزرگترين شاهكار خداست، انكار خدا مي‌رسند. بلكه بايد از اينها به وجود خدا رسيد. از كشفيات انسان، الهيات بايد تقويت بشود نه اينكه تضعيف گردد. مثلاً مي‌گويند هوش مصنوعي و رباتها كه ساخته شده‌اند خلقت الهي زير سؤال مي‌رود. در حالي‌كه اگر انسان هر قدر در ساختن چيزهاي مختلف موفق باشد قدرت خدا بيشتر ثابت مي‌شود يعني خدا موجودي را خلق كرده است كه چه كارهايي مي‌كند. بعضي‌ها فكر مي‌كنند پيشرفت انسان پيشرفت خداست، اتفاقاً با ساخت ربات و خلقت و قدرت الهي به اثبات مي‌رسد. خداوند راجع به انسان گفت : تبارك‌الله احسن الخالقين. چرا كه انسان موجودي است كه مي‌تواند آفرينش‌گري كند. در فرهنگ غربي هر چه علم و تكنولوژي پيش مي‌رفت خدا و الهيات و دين تضعيف مي‌شد. و الآن به خرافات و نسبي‌گري تبديل شده است و هر كسي هر چيزي مي‌خواهد مي‌گويد و نظر همه محترم است. ولي در فرهنگ اسلامي هر چه انسان جلوتر رفته است الهيات اسلامي بيشتر ثابت شده است. پس الهيات اسلامي هيچ موقع تضعيف نمي‌شود. اما در غرب برعكس بود. پس در فرهنگ اسلامي علم در طول مابعدالطبيعه و الهيات و فلسفه است نه اينكه در عرض آن باشد پس هيچ تضادي بين علم و الهيات نمي‌باشد مي‌شود از يك طرف بر عليت  مقتضيات ذات تكيه كرد و به‌عنوان يك فيلسوف و حكيم امور ذاتي و عرضي و امور طبيعي و قصري را از هم تفكيك كرد و از يك طرف نفي تجربه و سد باب پيشرفت عل ننمود. نگاه فيلسوف به حركت با نگاه فيزيك‌دان به حرك البته دو نوع نگاه است اما منكر همديگر نيستند. مي‌توان به‌عنوان يك فيلسوف يا متافيزيك‌دان عقل‌گراي متأله، حركت را بر اساس قوه و فعل تفسير و تعريف كرد و در عين حال در فيزيك و مكانيك هم حركت را فرموليزه نمود. اينها هيچ منافاتي با همديگر ندارند و متافيزيك‌دان مي‌تواند از علت فاعلي و غايت و چرايي حركت و فلسفه تحول در جهان بحث بكند و همان فرد مي‌تواند از زاويه ديگري راجع به كيفيت هندسي و تعريف رياضي تحولات طبيعي بحث كند. نگاه از دو سطح به پديده‌هاي عالم كه يكي تغيير فلسفي و ديگري تغيير علمي است. هم ممكن است و هم لازم مي‌باشد.   ( ادامه دارد... )

منبع : باشگاه اندیشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط khadem | 

غزلی سروده ی امام خامنه ای در انتظار امام عصر

 

دلم قرار نمي‌گيرد از فغان بي تو
سپندوار زكف داده‌ام عنان بي تو

ز تلخ كامي دوران نشد دلم فارغ
زجام عشق لبي تر نكرد جان بي تو

چون آسمان مه آلوده‌ام زتنگ دلي
پر است سينه‌ام ز اندوه گران بي تو

نسيم صبح نمي‌آورد ترانه شوق
سر بهار ندارند بلبلان بي تو

لب از حكايت شب‌هاي تار مي‌بندم
اگر امان دهدم چشم خون‌فشان بي تو

چون شمع كشته ندارم شراره‌‌اي به زبان
نمي‌زند سخنم آتشي به جان بي تو

ز بي دلي و خموشي چون نقش تصويرم
نمي‌گشايدم از بي خودي زبان بي تو

عقيق سرد به زير زبان تشنه نهم
چو يادم آيد از آن شكرين دهان بي تو

گزارش غم دل را مگر كنم چو «امين»
جدا از خلق به محراب جمكران بي تو

 

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 
 

تذکر

با تشکر از شما دوست عزیزبدلیل انتخاب این وبلاگ لازم به ذکر است  درج کلیه ی مطالب فوق به دلیل رعایت قانون آزادی بیان در جمهوری اسلامی ایران می باشد و ذکر این مطالب حتما به معنای تایید آن ها از طرف مسئولین وبلاگ نمی باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط khadem |